#پیغام_عشق_پارت_309

آقا کامیار : چرا داری ازم فرار می کنی؟!
- اگه فراری بودم که الان اینجا نبودم!!
آقا کامیار : پس بذار بغلت کنم.
- نمی تونم
آقا کامیار : غزل من باباتم
- من فقط یه بابا دارم که اون شما نیستی
جا خورد، برام سخت بود بخوام کامیار رو بابام بدونم یا حتی بابا صداش کنم!.
شراره خانم : غزل من هیچ وقت نمی خواستم مامانت رو آزار بدم، من فقط عاشق شده بودم، من فقط داشتم به
خوشبختی عادت می کردم، نمی خواستم زندگی ام رو از دست بدم.
اشک روی گونه اش سر خورد.
- من جایی شما نیستم، اون زمان هم نبودم، من نمی تونم شما رو قضاوت کنم
نفسی کشیدم
- شما مامان بردیا و دوست مامانم هستید.
شراره خانم : پس من رو میبخشی؟؟!!
- من کسی نیستم که باید ببخشم، غزال باید ببخش که اونم شما رو ببخشید.
شراره خانم بغض کرده بود. آمد سمتم و دستم رو گرفت منم اعتراضی نکردم.
شراره خانم : نه تنها صورتت بلکه سیرتت هم مثل غزال زیباست.
لبخند زدم
آقا کامیار : پس دیگه مشکلی نیست؟
بهش نگاه کردم
- آقا کامیار...
پرید وسط حرفم
آقا کامیار : چرا می گی آقا کامیار!!؟ من بابات هستم.
- نمی تونم بابا صداتون بزنم، شما فقط بابای بردیا هستی، بابای من اسمش دانیال.
نفس بلندی کشید.
- من نه می تونم قضاوتت کنم و نه درکت، اما می تونیم به بخشیدنت فکر کنم.
آقا کامیار : تو که راحت شراره رو بخشیدی پس چرا من رو نمی تونی؟!
- شراره خانم فقط دوست مامانم بود، اما شما پدر بیولوژی من هستید.
چیزی نگفت.

romangram.com | @romangram_com