#پیغام_عشق_پارت_308

بهم نگاهی انداخت و سر تکون داد. دو تایی رفتیم سمت ماشینش. انگار ضربه ی که به سرم خورده بود مغزم رو جا
به جا کرده بود، نمی دونستم راهم درسته یا غلطه؟!! فقط می دونستم که باید این راه رو برم، به ندای قلبم گوش می
دادم، انگار توی این چند وقت عاقل تر و بزرگ تر شده بودم. این ماجرا دیگه باید تموم میشد، دیگه زیادی کش پیدا
کرده بود، من باید با شراره و کامیار رو به رو میشدم و باهاشون حرف میزدم... رسیدیم، چند باری آمده بودم اینجا
البته فقط تا دم در، هیچ وقت داخل خونه نرفته بودم، هیچ وقت فکر نمی کردم توی این خونه مردی که بابام باشه با
زنی که نامادری ام هست زندگی کنه. چه دنیای پیچیدی بود. از ماشین پیاده شدم و چند تا نفس عمیق کشیدم. به
بردیا نگاه کردم. انگار عصبی بود
- آروم باش، پشت این در خانواده ات قرار دارند. کسای که بهت عشق دادن، ازت مراقبت کردن، حمایتت کردن. اره
بهت دروغ گفتن، خیانت کردن اما خانواده ات هستند.
بهم لبخند بی جونی زد.
بردیا : چرا نمی تونم با حرفات مخالفت کنم؟!
- چون دارم با قلبم حرف میزنم
بردیا : پس قلب زیبای داری
لبخند زدم
- ببین بردیا ما نمی تونیم تا ابد فراری باشیم، ما چه بخواهیم چه نخواهیم این اتفاقات افتاده، پس باید قبولش کنیم
و طبق این شرایط به زندگی مون ادامه بدیم.
نفس عمیقی کشید. دیگه عصبی نبود، اما معلوم بود که هنوز هم تردید داره. مگه برای من آسون بود که برای بردیا
آسون باشه!!!. دستم رو مقابلش گرفتم.
- بهم اعتماد داری؟!
بهم نگاه کرد، مکث کرد، دستش رو توی دستم گذاشت
بردیا : بیشتر از همه
لبخند زدم. به زنگ اشاره کردم. نفسی کشید و زنگ رو زد. چند ثانیه ی گذشت و در باز شد، دست در دست هم
وارد خونه شدیم. شراره خانم سمتمون آمد. اشک توی چشماش جمع شده بود.
شراره خانم : پسرم برگشتی!
دست بردیا رو رها کردم به شراره خانم اشاره کردم. بردیا توی بغل مامانش فرو رفت؛ خوب می دونستم که دلش
تنگ، انگار بردیا فقط به یه اهرم نیاز داشت. شراره خانم از آغوش بردیا بیرون آمد و به من نگاه کرد
شراره خانم : ممنون که پسرم رو برگردوندی
بهش لبخند زدم. آقا کامیار به سمتمون آمد، اول به بردیا و بعد به من نگاه کرد. قدم هاش رو به سمت من برداشت،
منم چند قدم عقب رفتم، دست خودم نبود اما نمی خواستم کامیار بهم نزدیک بشه، سر جاش ایستاد.

romangram.com | @romangram_com