#پیغام_عشق_پارت_307

مکثی کردم
- اما بردیا با فرار کردن چیزی حل نمیشه، با عصبانیت چیزی درست نمیشه، من نمی تونم از خانواده ام بگذرم.
بردیا : چطوری ازم می خواهی مادر و پدر خائنم رو ببخشم؟؟
- این رو ازت نمی خوام، فقط به جایی فرار، کنار بیا با مسئله
بردیا بهم نگاه کرد، دلم برای نگاه قهوه ی رنگش تنگ شده بود. با خودم تکرار کردم، بردیا دادشم بود، اون داداشم
بود. می خواست دستم رو بگیره که یهو از روی نیمکت بلند شدم.
- خوب پاشو بریم خونه تون
با تعجب نگاهم کرد.
بردیا : خونه ی ما!!
- اره، تو باید برگردی خونه تون. پیش مامان و بابات. دلیل نمیشه چون بیست و چند سال پیش یه اشتباه کردن الان
مجازات بشن.
از روی نیمکت بلند شد و مقابلم ایستاد
بردیا : من رو چی می تونی ببخشی؟!
- چرا تو رو؟!
بردیا : اگه من نبودم تو الان کنار مامان و بابات زندگی می کردی.
نفسی کشیدم
- اگه قرار بین خودمون دو تا دنبال گناه کار باشیم! گناه من بیشتره، من باعث مرگ مامانم شدم، من باعث تا ابد
مادر نشدن زن دایی ام شدم.
بردیا : اما تو که خبر نداشتی تو که مقصر نیستی.
- اگه من مقصر نیستم پس چرا تو مقصر باشی!!؟ تو هم مقصر چیزی نیستی.
نفسی کشید.
بردیا : من برنمی گردم خونه من نمی تونم مامان و بابام رو ببخشم، نمی تونم درکشون کنم
- من و تو نمی تونیم اونا رو قضاوت کنیم، شاید اگه ما هم جایی اونا بودیم توی همون شرایط تصمیممون همون بود.
نمی تونی به خاطر یه اشتباه خط بزنی روی بیست و دو سال زندگی.
چند تا نفس عمیق کشید
- ماشین آوردی یا با تاکسی بریم؟!
بردیا : ماشین آوردم
- پس بزن بریم
بهم نگاهی انداخت و سر تکون داد.

romangram.com | @romangram_com