#پیغام_عشق_پارت_306
بردیا : غزل داغونم، داغون.
- منم داغونم، اما دارم سعی می کنم، با مسئله کنار بیام
بردیا : برای من سخت تر
- آهان، یعنی برای من آسمونه!! من مادرم مرده ها.
بردیا : تو فقط مادرت مرده، اما مامان و بابای من خائن هستند
- یعنی درک مرگ یه مادر آسونه!!
بردیا : نه آسمون نیست، اما برای منم راحت نیست کنار آمدن با این ماجرا
نفس عمیقی کشیدم.
- الان من و تو داریم سر اینکه کدوم داغون تر هستیم بحث می کنیم؟؟!
بردیا : خودمم نمی دونم داریم چکار می کنیم؟!
بهش نگاه کردم.
- ببین بردیا زندگی من و تو در عرض چند ساعت از این رو به اون رو شد، ما چیزای رو فهمیدیم که حتی توی
کابوس هایمون هم نمی دیدیم.
آهی کشیدم
- اما سرنوشت این جوری برامون نوشته، ما هم باید قبول کنیم، یعنی به جز قبول کردن دیگه چاره ی نداریم.
شونه بالا انداخت.
بردیا : تو می تونی بابامون رو ببخشی؟!
پوزخندی زد
بردیا : بابامون!!!
- نمی دونم شاید اره شایدم نه
بردیا : اما من نمی تونم
- یعنی می خواهی به همین راحتی از خانواده ات بگذری!؟
بردیا : فعلا که گذشتم و آواره ی هتل ها شدم
- درکت نمی کنم بردیا!؟
بردیا : منم این آرامش رو، این راحت بودن تو، رو درک نمی کنم.
- پس می خواهی چکار کنم؟ جیغ بکشم؟ از خونه فرار کنم؟ حرص بخورم! خانواده ام رو آزار بدم!
چیزی نگفت
- اره زندگی ام یهو عوض شد، زندگی ام یه دروغه بوده، مامان و بابام اونایی نیستند که پیششون بزرگ شدم، اره
منم قاطی کردم.
romangram.com | @romangram_com