#پیغام_عشق_پارت_305

- وقت ندارم الان بردیا مثل درخت سبز شده
سر تکون داد. شالم رو، روی سر انداختم کیفم رو برداشتم
- من رفتم بای
پریا : مراقب خودت باش بای
از اتاق بیرون رفتم
بابا : غزل کجا؟!
- با بردیا قرار دارم
بابا : آهان
به بابام نگاه کردم
بابا : حرفت رو بزن
- شما و مامان که با بردیا مشکلی ندارید؟
بابا : معلومه که نه.
لبخند زدم
- فعلا بای
بابا : مراقب خودت باش
- چشم
از خونه بیرون رفتم، پیش به سوی بردیا.
رسیدم پارک، همون جایی همیشگی قرار داشتیم. از دور دیدمش، حس می کردم لاغر تر شده. کمی استرس داشتم،
نزدیک تر رفتم، انگار حضورم رو حس کرده بود که نفسی بلند و عمیقی کشید. کنارش روی نیمکت نشستم. سکوت
بینمون بر قرار بود، نمی دونستم باید چی بگم؟! فقط می دونستم دلم برای بردیا تنگ شده بود. قبلا چه حرفی
داشتیم برای گفتن! اما الان انگار روی لب های هر دوتامون مهر سکوت زده بودند، نمی دونم چه مدت گذشته بود که
دوتایی در سکوت کنار هم نشسته بودیم؛ اما دیگه خسته شده بودم از این سکوت. نفسی کشیدم و آب دهنم رو
قورت دادم.
- خوب حالت خوبه؟!
چیزی نگفت و نفس عمیقی کشید.
- داداشی دلم برات تنگ شده بود.
داداشی رو با تاکید گفتم، کلمه ی که گفتنش برام سخت بود؛ اما گفتم.
بردیا : انگار راحت پذیرفتی!؟
- چندان هم راحت نیست.

romangram.com | @romangram_com