#پیغام_عشق_پارت_304

- تو جدی می خواهی با من بیای حموم!!
پریا : خوب دخترم، پسر که نیستم، تازه یادت رفته بچگیا با هم می رفتیم حموم؟!!
- اون زمان بچه بودیم.
حوله رو از داخل کمد برداشتم
پریا : نرو بی من نرو
خندیدم
- خل و چل تا من میام تو برام لباس بیرونی انتخاب کن
پریا : چرا؟!!
- می خوام برم بیرون
پریا : اخ جوون، میریم خرید!؟
- نوچ، من دارم با بردیا میرم بیرون
تعجب انگیز نگاهم کرد.
پریا : مگه پیدا شد!!
- گم نشده بود که
ابرو بالا انداخت
پریا : آهان
سر تکون دادم و رفتم توی حموم، برای احتیاط در رو قفل کردم. از این پریا هیچ چیزی بعید نبود؛ یادش بخیر بچگیا
دوتایی مثل اردک هی توی حموم ول بودیم. اما الان خجالت می کشیدم حتی جلوش لباس عوض کنم. دنیای بچگی
دنیایی باحالی بود. عصری با بردیا پارک قرار داشتم. می خواستم باهاش حرف بزنم. ما دیگه نمی تونیم از هم فرار
کنیم، بالاخره خواهر و برادر بودیم و باید با این حقیقت کنار میامدیم. ما دو تا توی زندگی هم نقش داشتیم نه میشد
فراموش کرد و نه میشد فرار کرد. نمی دونستم به بردیا در حال حاضر چه حسی دارم!؟؟ فقط هر چی که بود، حسم
گنگ بود!!... از حموم بیرون آمدم.
پریا : چه عجب!!
براش دهن کجی کردم. به لباس های روی تخت نگاه کردم. مانتو یشمی و شلوار سبز.
- پریاا
پریا : می دونم می خواهی تشکر کنی اما نیازی نیست
- من دارم میرم پارک اینا رو بپوشم شکل درخت میشم که
لب برچیند، براش بوس فرستادم، از داخل کمد مانتو آبی و شلوار یخی رو برداشتم و پوشیدم. موهام رو بستم
پریا : سرما می خوری موهات رو خشک کن

romangram.com | @romangram_com