#پیغام_عشق_پارت_303
- نوچ. تو خسته نشدی این همه خونه ما پلاسی؟
پریا : نوچ
نفسی کشیدم
- پریا
پریا : بنال
- مرسی ابراز علاقه
بهم نگاه کرد
پریا : جووونم
خنده ام گرفت با حالت بامزه ی لباهاش رو غنچه کرد، وو، رو کشید.
- میگم کی می خواهی بری خونه تون؟!
پریا : وقت گل نی، من حالا حالا اینجا هستم.
- اوففف خسته شدم از دیدنت
پریا : وااا بی لیاقت
- والا با لیاقت. بیا یه کاری کنیم؟!
پریا : چه کار؟!
- برو خونه تون یه مدت هم همدیگر رو نبینیم
یه چشمی نگاهم کرد با بالشت کوبید توی سرم
پریا : خاک بر سرت یعنی
خندیدم. سر تکون دادم از روی تخت بلند شدم
پریا : کجا؟!
- خونه آق شجاع
پریا : تنها نرو منم میام
چشم چرخوندم
- میرم حموم
نیش باز شد
پریا : منم بیام!!
- واا معلوم که نه
پریا : چراا؟؟!
با تعجب نگاهش کردم
romangram.com | @romangram_com