#پیغام_عشق_پارت_302

مامان : خوب خوشحالم
خاله دریا : پس بخند به جای گریه
مامانم لبخند زد.
- ببخشید اگه اذیتتون کردم من فقط یکم درگیر بودم. شوکه شده بودم.
بابا : نیاز به غذر خواهی نیست درکت می کنیم
مامان : حق داشتی این حقیقت شوک دار بود
خاله دریا : خوب همه چی انگار به خوبی و خوشی تموم شد
- شایدم تازه شروع شد
پویا : هر پایانی یه شروعی داره.
خاله دریا : گل گفتی آی گل گفتی غنچه بودی شکفتی
لبخند زدم. با عشق به مامان بابام نگاه کردم من خوشبخت بودم انگار این حباب نترکیده بود، زندگی ام هنوز هم
روی روال بود. هنوز هم زندگی زیبا بود، فقط نگران بردیا بودم هنوز باید با کامیار و شراره رو به رو میشدم، باید
حرف میزدم این جریان باید تموم میشد. چند تا نفس عمیق کشیدم. خواب میامد برای همین چشم هام رو بستم....
دو هفته ی بعد :
از وقتی آمده بودم خونه، با اینکه فقط یه ضربه ی کوچولو خورده بودم، اما همه مثل پروانه دورم می چرخیدن، انگار
که ترکش خوردم و از میدون جنگ برگشتم؛ پریا که کلا خونه مون پلاس شده بود، هر چی هم میگم برو خونه تون
نمیره، چند شبه از دستش خواب ندارم، قبلا خروپف نمی کرد، اما جدیدا انگار که زلزله آمده، شیشه ها می لرزن. به
پویا هم میگم خواهرتون بردار ببر میگه نه کنارت باشه بهتره!!!. مامان و بابام دوباره نگاهشون می درخشه و شادن،
انگار اون ضربه عقلم رو سر جایش آورده بود. با ماجرا کنار آمده بودم، فقط نگران بردیا بودم، چند باری باهاش
تماس گرفتم اما برنداشت، بیشتر از صدتا پی ام براش فرستادم، تا بالاخره پی ام فرستاد که حالش خوبه و نیاز به
فکر و تنهایی داره منم به خواسته اش احترام گذاشتم و بهش گفتم یه هفته وقت داره و بعد باید هم دیگر رو ببینیم،
باید حرف بزنیم اونم با اصرار فراوان از طرف من، قبول کرد. چند باری کامیار آمده بود دم خونه تا با من حرف بزنه،
اما بابام راهش نداده بود داخل، اخرش خودم بهش گفتم که هر وقت آماده بودم، میرم خونه اش و باهاش حرف میزنم
اونم راضی شد و رفت. یه بخش داستان حل شده بود اما هنوز بقیه ی داستان مونده بود. دستی جلوی صورتم بالا و
پایین شد
- چیه؟!
پریا : کجایی؟!
- توی فکر
پریا : خسته نمیشی این همه فکر می کنی؟!

romangram.com | @romangram_com