#پیغام_عشق_پارت_301
- به بردیا زنگ زدی؟ حالش خوبه!؟
پویا : چند بار زنگ زدم اما برنداشت
- برو دم خونه شون نگرانشم
پویا : باشه میرم
- ممنون
پویا : خواهش
بابا : نگران نباش حالش خوبه، فقط با خودش درگیر. شاید برای همین جواب پویا رو نمیده
- امیدوارم
بابا : بهتر استراحت کنی
- من میخوام برم خونه
بابا : اول بذار سرمت تموم بشه بعد میریم خونه
- باشه
به سرم نگاه کردم، نصفش خالی شده بود. در اتاق باز شد و خاله دریا و مامانم وارد اتاق شدن. مامانم با دیدنم اشک
ریخت و سمتم آمد.
مامان : دخترم خوبی؟!
بابا : مینا اروم باش حالش خوبه
- خوبم تو خوبی؟!
مامان : تو خوب باشی منم خوبم.
خاله دریا : خوب ما رو ترسوندی هاا
- ببخشید
خاله بهم لبخند زد
مامان : غزل می دونم من رو مامانت نمی دونی و اصراری هم ندارم که بدونی، من نمی خوام تو اذیت بشی فقط
مراقب خودت باش.
دستش رو گرفتم.
- درسته غزال مادرمه اما این شما بودید که بیست و دو سال ازم مراقبت کردید. شما کنارم بودید، من فقط درگیر
بودم وگرنه شما مامان من هستید.
من رو توی آغوش کشید و گریه می کرد.
خاله دریا : وای مینا چرا گریه می کنی
ازم جدا شد
romangram.com | @romangram_com