#پیغام_عشق_پارت_300

- یادم آمدم، اما توی قبرستون که پرنده پر نمی زد. پس من چه طوری آمدم اینجا؟
پویا : عمو باهام تماس گرفت و گفت که تو تنهای رفتی بهشت زهرا، منم آمدم دنبالت.
- آهان
به اتاق نگاه کردم
- مامان و بابام کجان؟!
پویا : توی اتاق بغلی
- اونجا چکار می کنن؟!
پویا : خاله وقتی تو رو، روی تخت بیمارستان با سر خونی دید از حال رفت، عمو تا الان اینجا بود اما الان رفت پیش
خاله
- حالش خوبه؟!
پویا : اره خوبه فقط یه افت فشار بوده
نفسی کشیدم.
پویا : چی شد که این جوری شد؟!
- سرم گیج می رفت پام به چیزی گیر کرد و افتادم روی زمین، سرم درد گرفت
پویا : پیشونی ات شکسته
دست روی پانسمان پیشونی ام کشیدم، لبخند بی جونی زدم
- ممنون
پویا : چرا؟!
- که به حرف بابام گوش دادی و آمدی قبرستون دنبالم
با لبخند سر انگشت اشاره اش رو زد به نوک بینی ام. در اتاق باز شد و بابام وارد اتاق شد با دیدن چشمای باز من،
سمتم دوید؛ دستم رو گرفت
دانیال : الهیی قربونت بشم خوبی دخترم
- خوبم بابا جون خوبم
اشک روی گونه اش سر خورد. دست روی گونه اش کشیدم. بوسه ی روی گونه ام زد.
- حال مامانم خوبه؟!
بابا : اره سرمش تاره تموم شد، الان میاد
لبخند زدم.
- پویا!!
پویا : جانم

romangram.com | @romangram_com