#پیغام_عشق_پارت_299
قلبم تپش گرفته بود.
- مامان پاشو ببین چه بزرگ شدم، پاشو ببین دارم اشک میریزم، مگه نگفتی که همیشه هستی، پس پاشو اشکام رو
پاک کن.
دست روی سنگ قبر گذاشتم.
- مامان پاشو بگو همه ی اینا دروغه!! مامان پاشو من رو از این کابوس بیدار کن. مامان این دنیا چرا این قدر تاریک و
بی رحمه؟؟!
هق هق گریه هام بلند شد
- مامااان مامان
شروع کردم به جیغ زدن و فریاد کشیدن، مشت به سنگ قبر می کوبیدم، سیلی توی صورتم میزدم، سکوت سرد
قبرستون با صدای شیون های من شکسته شده بود.
- اگه من رو به دنیا نیاورده بودی یا من رو با خودت برده بودی الان مینا مادر بچه ی خودش بود.
سر دردم شدید تر شده بود، شقیقه هام نبض میزد، از بس فریاد کشیده بودم صدام گرفته بود، گلو ام می سوخت
حالم بد بود.
- مامان تو مثل گل یاسی، از تو یادگاری فقط یه نامه ست.
از روی زمین بلند شدم، جلوی چشمم تار شده بود. سرم داشت گیج میرفت، قلبم درد می کرد، یه قدم که برداشتم
پام به یه چیزی گیر کرده و افتادم روی سنگ قبر، دردی توی سرم پیچید و سرخی خون و تاریکی محض...
سرم بدجور درد می کرد، گلو ام خشک شده بود، پلکام سنگین شده بود، انگار وزنه ی صد کیلوی روی پلکام
گذاشته بودند. لبام مثل چسب به هم چسبیده بودند، با تلاش دهنم رو باز کردم، با زبون لب هام رو تر کردم
پویا : غزل به هوش آمدی؟ غزل صدام رو داری؟
- آب
نمی دونم صدام رو شنید یا نه؟! لبم تر شد کمی سرم رو بالا گرفتم و آب خوردم. چشمام رو باز کردم، پویا بهم
لبخند زد
پویا : خوبی خوش خواب!
- من کجام؟!
پویا : بیمارستان
- مگه چه بلایی سرم آمده؟!
تعجب کرد و با نگرانی گفت
پویا : یعنی یادت نیست که چی شده؟!
شروع کردم به فکر کردن و یادم افتاد که توی بهشت زهرا زمین خوردم.
romangram.com | @romangram_com