#پیغام_عشق_پارت_298

مینا : غزل بگو که چیزی تغییر نکرده! بگو که هنوز من مادرت هستم.
- واقعا فکر می کنی چیزی تغییر نکرده؟!
اشک روی گونه اش ریخت؛ چشمای دوتاشون سرخ سرخ بود؛ معلوم بود که کلی گریه کردن.
- دنیای من وارونه شده، همه ی زندگی ام تغییر کرده.
دانیال : اما تو هنوز دختر ما هستی.
مینا دستام رو توی دستاش گرفت.
مینا : اره، من تو رو به دنیا نیاوردم اما تو دخترم هستی، تو زندگی من هستی.
دستام رو از دستاش جدا کردم.
- من می خوام برم پیش مامانم
دانیال : باشه خودم میبرمت
- نه می خوام تنها برم
مینا : تنها که نمیشه. بذار من یا دانیال همرات بیایم.
- گفتم می خواممم تنهااا باشمم
دانیال : باشه جیغ نزن
نفسی کشیدم؛ سمت اپن رفت، چند ثانیه گذشت و با یه کاغذ دستش سمتم آمد؛ کاغذ رو گرفتم و سمت در رفتم
مینا : غزل مراقب خودت باش
چیزی نگفتم و از خونه بیرون رفتم؛ انگار هنوز داغ بودم، انگار تازه داشتم می فهمیدم که چی شده و جریان چیه!!؟
تازه داشتم پی می بردم که این کابوس حقیقت داره!!. از ایستگاه سر کوچه ماشین گرفتم؛ مقصد رو گفتم. یخ مغزم
تازه داشت آب میشد و مغز به کار افتاده بود. انگار با تمام افراد زندگی ام غریبه شده بودم. انگار خوشبختی ام یه
حباب بود که حالا ترکیده بود. هی فکر می کردم و به جای نمی رسیدم، هی فکر می کردم و سر دردم بیشتر میشد،
نبضم داشت برای دیدن غزال، غزالی که می گفتن مادرمه، میزد... بالاخره به مقصد رسیدم، با پرس و جو کردن،
پیداش کردم، هر چی نزدیک تر میشدم، پاهام بی جون تر میشد، با اینکه احساس سرما میکردم اما عرق هم می
ریختم. بالای سر سنگ قبر ایستادم. به متن حک شده بر روی سنگ مشکی رنگ خیره شدم.
(ناگهان رفت از کنارم هرگز نمیشه باورم، تا ابد می سوزد این دلم). دیگه توان ایستادن نداشتم کنار سنگ قبر زانو
زدم.
- تو بخاطر من از خودت گذشتی، تو دنیات رو برای من باختی، رویاهات رو با من ساختی، میگن تو مادرمی، میگن
من بی مادر شدم.
صورتم از اشک هایم داغ شد.
- چرااا من رو به دنیا آوردی؟؟! چرا خودت رو فدای من کردی؟! اگه من رو سقط می کردی الان زنده بودی!!

romangram.com | @romangram_com