#پیغام_عشق_پارت_297
عمو کاوه : دریا بهم گفت که فهمیدی جریان رو
- بله دیشب همه چیز رو برام تعریف کردن
عمو کاوه : می دونی غزل، وقتی که غزال فوت کرد، دانیال توی بیمارستان بستری شد، حالش اصلا خوب نبود، مینا
هم بی تابی می کرد، اما وقتی که دریا تو رو توی آغوش دانیال قرار داد، دانیال جون تازه ی گرفت و حالش خوب
شد، تو جون دوباره ی برای دانیال شدی.
بهم نگاهی انداخت.
عمو کاوه : درسته دانیال و مینا مادر و پدر تو نیستن اما توی این سالها چیزی برات کم نگذاشتن.
به عمو کاوه لبخند زدم
- ممنون
از ماشین پیاده شدم، چیزی برای گفتن بهش نداشتم.
عمو کاوه : مراقب خودت باش
- چشم، شما همین طور
بهم لبخند زد، بوق زد و رفت. چند تا نفس کشیدم و به زنگ نگاه کردم، نمی تونم تا ابد پنهون بشم و فرار کنم،
حقیقت همین جاست. خونه ی من، زندگی من، خانواده ی من. دستم روی زنگ گذاشتم و فشار دادم.
دستم رو، روی زنگ گذاشتم و فشار دادم. چند ثانیه گذشت و در باز شد. نفسی کشیدم و وارد خونه شدم. مینا
دوید سمتم
مینا : وای دخترم
خودش رو انداخت توی بغلم، فشارم می داد و تند تند بوسم می کرد، اما من بی حرکت ایستاده بودم، هیچ عکس
العملی نشون نمی دادم، انگار یخ زده بودم، مینا از من جدا شد.
مینا : خوشحالم که برگشتی
- تا ابد که نمی تونستم خونه ی خاله دریا بمونم.
مینا : دخترم ما رو ببخش که زود تر بهت نگفتیم، ما نمی خواستیم تو اذیت بشی
- الان هم چندان راحت نیستم.
نگاه دانیال رو حس کردم، بهش نگاه کردم. انگاری داشت جلوی خودش رو می گرفت که مثل مینا به من نچسبه.
دانیال : الان بهتری؟!
- اره عالی ام، توپ توپ
مینا : نامه ی غزال رو خوندی؟!
- اره نامه ی مامانم رو خوندم
کلمه ی مامانم رو با تاکید گفتم.
romangram.com | @romangram_com