#پیغام_عشق_پارت_296

پویا : من قصد دخالت توی چیزی رو ندارم اما غزل، در مورد خاله و عمو یه وقت بی انصافی نکنی.
- من در حال حاضر کاری به جز فکر کردن نمی کنم.
لبخند زد.
پویا : خوب من برم تا تو استراحت کنی.
- ممنون پویا
پویا : خواهش، اما من که کاری نکردم
- لطفا سینی رو هم ببر
پویا : اما تو که چیزی نخوردی!
- همین قدر کافیه، سیر شدم
سر تکون داد و سینی رو برداشت.
پویا : شب بخیر، خوب بخوابی.
- شب خوش، تو همین طور
سینی به دست از اتاق بیرون رفت. چند تا نفس عمیق کشیدم. سرم روی بالشت گذاشتم. من نمی تونم فرار کنم،
باید مسئله حل میشد، باهاش کنار میامدم. دانیال و مینا، مامان و بابام هستن. کامیار و شراره پدر و مادر داداشم
هستن. باید با حسم نسبت به بردبا کنار بیام. اون داداشم بود نه عشقم، نامه رو برداشتم و بهش نگاهی انداختم؛
آهی کشیدم. چشمام رو بستم خسته بودم خسته...... یه شلوار مشکی و مانتوی قهوه ی رنگ از لباس های پریا
انتخاب کردم و پوشیدم؛ از اتاق بیرون رفتم.
خاله دریا : غزل کجا؟!
- سلام خاله، میرم خونه
بهم لبخند زد
خاله دریا : خوب کاری می کنی
عمو کاوه : بیا من می رسونمت
- ممنون عمو، اما مزاحم نمیشم
عمو کاوه : مراحمی دخترم، من دارم میرم سرکار، سر راهم تو رو هم می رسونم
خاله دریا یه لقمه نون و پنیر مقابلم گرفت.
خاله دریا : این رو هم توی راه بخور
- ممنون خاله
خاله دریا بهم لبخند زد، با عمو از خونه بیرون رفتم و سوار ماشین شدم. خونه ی پریا اینا نزدیک خونه مون بود.
لقمه ی نون و پنیر رو خوردم. ماشین ایستاد.

romangram.com | @romangram_com