#پیغام_عشق_پارت_295

شوهرم شده نامادری ام. وایی مخم داغ کرده بود؛ دست لایی موهام کشیدم؛ عجب روزگاری شده بود؛ چند تا نفس
عمیق کشیدم، مامان کاش بودی شاید الان داداشم، داداش بود نه یه عشق!! شاید گذشته تکرار نمیشد!! شاید الان
همه چیز سر جاش بود، شاید الان توی این باتلاق گیر نیفتاده بودیم. در اتاق باز شد و پویا وارد اتاق شد. یه سینی
دستش بود، روی تخت نشست.
- ایول پیتزا
پویا : دیشب برات سفارش دادم، گفتم شاید بیدار بشی گرسنه باشی.
بهش لبخند زدم
- ممنون
پویا : خواهش
یه برش از پیتزا رو برداشتم؛ مشغول خوردن شدم.
پویا : ببخشید
تعجب کردم
- بابت!!!؟
پویا : من باعث رابطه ی تو با بردیا شدم
- من و بردیا خیلی وقته به هم وصل هستیم، فقط نوع عشق رو اشتباه دریافت کردیم.
پویا : شاید اگه من اون روز باهات حرف نمی زدم تو درخواست عشقش رو قبول نمی کردی!
- بیخیال پویا، هر چی قرار بود بشه شد.
پویا : الان چه حسی داری؟!
شونه بالا انداختم
- یه حس بی حسی، انگار بین آسمون و زمین معلق شدم. انگار توی یه دریایی یخ زده اسیر شدم.
پویا : با دایی و زن دایی ات می خواهی چه کار می کنی؟!
پوزخندی زدم.
- تا چندین ساعت پیش، مامان و بابام بودن که
لبخند زد
پویا : پس مشکلی باهاشون نداری و حست همونه!!
- نمی دونم.
مقداری از نوشابه ام رو خوردم.
پویا : می دونم مامان و بابای واقعی ات نیستن، اما من شاهدم که چقدر دوستت دارند.
با زبون لبم رو تر کردم و سر تکون دادم.

romangram.com | @romangram_com