#پیغام_عشق_پارت_294
- اره عالی ام عالی
به تخت اشاره کرد
پویا : می تونم بشینم؟!!
- تخت رو که نخریدم، بیا بشین
روی تخت کنارم نشست
پویا : وقتی داشتی گریه می کردی، عمو دانیال و خاله مینا می خواستن بیان توی اتاق اما مامانم اجازه نداد. گفت
بذارید خودش رو تخلیه کنه و راحت بشه.
- خوب کرد، من واقعا به گریه و تنهای نیاز داشتم.
آهی کشیدم
- از بردیا خبر داری؟! بهش زنگ زدی؟!
پویا : نه
عصبی شدم
- تو چطور دوستی هستی که از حال دوستت خبر نداری؟!!!
با تعجب نگاهم کرد
پویا : دیر وقت شده بود بعدم شوکه ی حرفای مامانم بودم. نشد بهش زنگ بزنم
چشمام رو باز و بسته کردم. حال من بدتر یا حال بردیا؟؟! من درگیر ترم یا اون؟!
پویا : بذار هوا روشن بشه باهاش تماس می گیرم
من خاله دریا رو داشتم که بهش پناه بیارم، بردیا به کی پناه میبره؟!! وایی یعنی الان داداشم چه حالی داره!!!
داداشم!!! یعنی به همین راحتی بردیا شد داداشم!!!.
پویا : الان با من قهری؟!
- نه
پویا : گرسنه ی؟
سر تکون دادم. صدای از شکمم میامد، انگار توی شکمم دعوا شده بود. پویا از روی تخت بلند شد و از اتاق بیرون
رفت.
از اتاق بیرون رفت؛ دلم برای بردیا بیشتر می سوخت، برای اون سخت تر بود که با خیانت مامانش کنار بیاد، برای
اونم دردناک و وحشتناک بود که بی رحمی و خیانت باباش رو هضم کنه؛ یعنی الان جدی جدی بردیا داداشم شده
بود!!!! نفسی کشیدم، از همون شبی که بردیا رو دیدم، حس کردم با قلبم آشنایی داره، حس کردم به قلبم وصله،
پوزخندی زدم، حسی که بهش داشتم خواهرانه بود، اما من عاشقانه برداشت کردم؛ الان هویت ها تغییر کرده بود،
بابام شده دایی ام، مامانم شده زن دایی ام، عشقم شده داداشم. کسی که قرار بود پدر شوهرم باشه، الان پدرم، مادر
romangram.com | @romangram_com