#پیغام_عشق_پارت_293
توست. نه که کامیار پدر بدی باشه یا شراره مادری بلد نباشه، اما تو اون عشقی رو که از مینا و دانیال دریافت
میکنی، از شراره و کامیار دریافت نمی کردی، نمی خواستم اون حسی رو که من توی زندگی داشتم تو هم داشته
باشی، درست من فرزند خونده بودم اما تو هم دختر هوو هستی. من همیشه خار توی چشم بودم برای همین هم
خواستم تو نور چشم باشی. می دونم اگه دانیال و مینا صد تا بچه هم داشته باشن بازم مهرشون به تو کم نمیشه.
غزل عاشقانه ی من تو بهترین اتفاقی هستی که برای من افتاده، ممنون که این دم آخری دنیا رو برایم زیبا کردی،
ممنون که رویا و انگیزه برای زندگی بهم دادی، غزلم اگر خواستی برو دنبال کامیار، به هر حال اون پدرته شاید
بخواهی ببینیش، تازه تو خواهر یا برادر هم داری شاید بخواهی با اونا هم آشنا بشی. غزلم حالا که حقیقت رو می
دونی یه وقت حست به دانیال و مینا تغییر نکنه. مینا برای تو بیشتر از من مادره، من فقط نه ماه تو رو توی شکمم
حمل کردم اما مینا سالهاست که مراقب توست، دخترم، مادر اونی که به ما عشق میده، ازمون حمایت و مراقب می
کنه، ببخش که من نیستم اما مینا هست، پس اون مادرت. غزلم دانیال بیشتر از کامیار برایت پدر است، پس
قدرشون رو بدون. غزلم هر چیزی رو که می خواستی درباره ی من بدونی از دریا، مینا و دانیال یا حتی از کامیار و
شراره بپرس. دخترم تو وارد زندگی ام شدی تا من با تو دنیا رو زیبا تر ببینم. تا من با تو دیگه تنها نباشم، وقتی که
تو هستی دیگه مهم نیست کی هست کی نیست. من اون قدر زنده موندم که با تو رویام رو تا آخر دیدم، غزلم شاید
من حضور فیزیکی نداشته باشم اما همیشه هستم، بزرگ شدنت رو میبینم و خوشحالم که تو شادی، دخترم نمی
دونم عشق رو تجربه کردی یا نه! اما بدون عشق هم زیباست و هم بی رحم امیدوارم زیبای عشق نصیبت شده باشه؛
دخترم بی نهایت دوستت دارم. از طرف غزال مادری که همیشه هست با اینکه نیست..
نامه رو به س*ی*ن*ه ام فشردم و اشک ریختم، دوباره می خواستم نامه رو بخونم اما هاله ی اشک مانع از درست
دیدن واژه ها میشد. کم کم صدای گریه هام بلند تر شد و دیگه داشتم فریاد می کشیدم و مشت به تشک تخت می
کوبیدم. اون قدر گریه کردم تا خوابم برد... حس کردم کسی داخل اتاق، چشمام رو باز کردم روی تخت با حالت ترس
نشستم.
پویا : نترس نترس منم
دست روی قلبم گذاشتم. چراغ رو، روشن کرد.
پویا : ببخشید، فقط آمده بودم بهت سر بزنم، نمی خواستم بترسونمت
نفس عمیقی کشیدم.
- مثل دزدا رفت و آمد می کنی چرا؟!
پویا : نمی خواستم بیدارت کنم برای همین آهسته رفت و آمد کردم
سر تکون دادم و چیزی نگفتم
پویا : الان حالت خوبه؟!
پوزخندی زدم
romangram.com | @romangram_com