#پیغام_عشق_پارت_291

مینا : چون هنوز بچه بودی، می خواستم بزرگ تر بشی و بعد بفهمی جریان رو
پوزخندی زدم.
- شاید چون بچه نداشتی می ترسیدی، من رو از دست بدی
خاله دریا : غزل
با عصبانیت سرم فریاد کشید.
خاله دریا : مینا برای تو کلی فداکاری کرده، این جوری حق نداری باهاش حرف بزنی.
مینا : دریا ساکت
خاله دریا : چرا ساکت باشم؟؟؟ غزل که همه چیز رو فهمیده چرا از فداکاری شما دوتا چیزی ندونه؟؟
دانیال : دریاا
- باز چی شده؟! باز چی رو می خواهید از من پنهون کنید؟!
خاله دریا : الان بهت میگم....
مینا دست روی دهن خاله دریا گذاشت.
دانیال : ساکت دریا
خاله دریا دست مینا رو پس زد.
خاله دریا : غزل باید بدونه
- هر چی که هست رو بگو، خسته شدم از این همه دروغ
خاله دریا : سه سالت بود که مینا حامله شد، خوشحال بود اما یهو تصمیم گرفت بچه اش رو سقط کنه. دوباره وقتی
پنج سالت بود همین روال رو تکرار کرد.
مکثی کرد
خاله دریا : در آخر هم تصمیم گرفت عمل کنه تا دیگه نتونه هیچ وقت بچه دار بشه
بهم نگاه کرد
خاله دریا : می دونی چرا؟!
با گیجی نگاهش کردم و سر تکون دادم
خاله دریا : چون می ترسید که اگه بچه دار بشه، محبتش به تو کم بشه، چون می خواست فقط تو بچه اش باشی.
سری برام تکون داد
خاله دریا : هر زنی دوست داره مادر بشه، هر مردی دوست داره پدر بشه. اما این دوتا فقط تو رو می خواستن نه بچه
ی دیگه ی رو
مات زده نگاهشون می کردم. هضم اتفاقات قبلی کم بود، اینم اضافه شد؛ هال داشت دور سرم می چرخید.
- الان باید تشکر کنم که جز من بچه ی دیگه نخواستید؟! الان باید عذاب وجدان داشته باشم بابت این فداکاری؟!

romangram.com | @romangram_com