#پیغام_عشق_پارت_290
نفسی بلند کشیدم
- جام بودی!!! تو فقط فهمیدی بچه پرورشگاهی هستی، اما من فهمیدم یه بابای عوضی دارم یه نامادری دارم، باعث
شدم مادرم بمیره.
بابا : تو باعث مرگ غزال نیستیی
- هستم اگه من رو به دنیا نمیاورد الان زنده بود
خاله دریا : تو قشنگ ترین اتفاق زندگی غزال بودی. اگه تو نبودی غزال دق کرده بود. تو باعث شدی بیشتر زندگی
کنه.
اشک رو از روی گونه ام پاک کرد.
خاله دریا : غزال بیشتر از همه عاشق بچه بود. وقتی فهمید مادر نمیشه نور از چشماش رفت اما وقتی تو آمدی
نگاهش درخشش پیدا کرده.
چشمام رو بستم و نفسی کشیدم.
خاله دریا : غزال عاشقت بود.
دانیال : غزال جز عشق دیگه دلیلی نداشت که تو رو نگه داره.
مینا : اون با تمام عشقش تو رو می خواست، تو غزل عاشقانه ی ما هستی.
چیزی برای گفتن نداشتم.
پریا : ببخشید دخالت می کنم اما میشه بدونم جریان چیه؟!
چشمام رو باز کردم به پریا نگاه کردم
پریا : چطوری بردیا داداشته؟!!؟
پوزخندی زدم.
- چون بابام یه نامرد، چون دوست مامانم بهش خیانت کرد.
پریا انگار گیچ تر شده بود.
دانیال : غزل باور کن می دونم داری چی می کشی درک می کنم، منم روزی عاشق شدم و عشقم خواهرم شد.
به بابا یا بهتر بگم به دایی ام نگاه کردم.
- من یه مشکل ندارم که! بابام شده دایی ام!! عشقم شده داداشم!! مامانم مرده!! کل زندگی ام بر پایه ی یه دروغ
بود!! کدوم آخه هضم کنم؟!
آهی کشیدم.
- اگه امشب پیش نمیامد آیا حقیقت رو به من می گفتید؟!
مینا : دانیال می خواست بهت بعد از تولد 18سالگی بگه اما من مانع شدم.
- چراا!!؟
romangram.com | @romangram_com