#پیغام_عشق_پارت_289
- چرا بهم نگفتید؟!
خاله دریا : اگه می دونستی که این همه خوشبخت نمیشدی! اگه می دونستی جای خالی توی زندگی ات حس میشد!
پوزخندی زدم. صدای زنگ آمد. خاله دریا بلند شد و رفت تا در رو باز کنه. چطور همه ی این چیزا رو هضم کنم!!؟
مامان : غزل دخترم
از روی زمین بلند شدم
- من دختر تو نیستم، تو یه دروغگوی
بابا : غزل آروم باش
- چطور آروم باشمم!! وقتی زندگی ام یه دروغ بوده! وقتی زندگی ام روی هواست!
مامان : باشه هر چی که میگی حق داری، اما غزل تو دختر من هستی تو زندگی من هستی
- من فقط یه اجبارم، یه عامل مرگ، من هیچی نیستم
بابا : این جوری نگو.
- شما همیشه می گفتید آدم باید راست گو باشه!، اون وقت خودتون زندگی من رو بر پایه ی دروغ بنا کردید.
پریا : آب آوردم
دستم رو زدم زیر سینی توی دست پریا و سینی افتاد و جیغ بنفش پریا بلند شد.
بابا : غزل!!!
با خشم بهش نگاه کردم
خاله دریا : باشه قبول ما اشتباه کردیم اما تو هم تمومش کن
- وایی وایی من شما ها رو نمی فهمم یا شما منو؟!
خاله دریا : الان مشکل تو چیه؟
- چرا من رو با دروغ بزرگ کردن؟!
خاله دریا : پس چی می خواستی بری با شراره و کامیار زندگی کنی؟ زیر دست نامادری و پدر نامردت بزرگ بشی!
- نهه
خاله دریا : پس چی؟!
- من حق داشتم حقیقت زندگی ام رو بدونم. اگه می دونستم الان عاشق داداشم نمیشدمممم
با تمام توان جیغ کشیدم.
خاله دریا : وقتی بچه بودی که نمیشد بهت گفت، تازه بزرگ شدی و فهمیدی.
حرصم گرفته بود از دست خاله دریا.
مامان : ببین غزل تو حق داری عصبی و ناراحت باشی اما ما کاری رو کردیم که درست بود.
بابا : می دونم الان چه حالی داری منم یه روزی جات بودم
romangram.com | @romangram_com