#پیغام_عشق_پارت_287
غزال : مراقب....خودتان.... و غزل عاشقانه ی... من..... باشید.
لبخند روی لبش نشست و بهم نگاهی کرد. چشماش بسته شد اما لبخند از روی لبش محو نشد...
بابام سکوت کرد و اشک می ریخت، هنگ کرده بودم، مراقب غزل عاشقانه ی من باشید. غزل عاشقانه ی من. غزل،
غزل. نگاهی آقا کامیار به من بود.
آقا کامیار : پس غزل دختر من و غزال.
- نه نه من دختر دانیال و مینام
به بابام نگاه کردم
- بگو که من دختر تو هستم، بگو که اون غزل یه غزل دیگه ست.
دستام رو گرفت
بابا : آروم باش، معلوم که تو دختر من هستی
مکثی کرد
بابا : اما دختر غزال هم هستی
دستام رو کشیدم. نه این امکان نداشت. قلب تند تند میزد، نگاهم به بردیا افتاد اونم هنگ کرده بود، یعنی بردیا
بردارم بود!!!
یعنی بردیا برادرم بود!!! وایی داشتم خل میشدم.
شراره خانم : همون اول که دیدمت فهمیدم دختر غزالی
آقا کامیار : دختر عزیزم
سمتم آمد، عقب رفتم.
- تو پدر من نیستیی
فریاد کشیدم و از خونه بیرون زدم. با تمام سرعت می دویدم، داشتم از خودم از این زندگی فرار می کردم، چطور
باور کنم مامان و بابام، مامان و بابام نیستن؟!! چطور قبول کنم بردیا داداشم!؟؟؟ سرم درد گرفته بود، حالم اصلا خوب
نبود، یعنی اون مردی که به شدت ازش متنفرم بودم پدرم بود!!! دیگه پاهام توان نداشت، دم خونه خاله دریا
ایستادم. دستم روی زنگ گذاشتم و فشار دادم، در باز شد. دویدم توی خونه، اشکام بی اختیار از چشمم می ریخت
خاله دریا : غزل چی شده؟!
روی زمین زانو زدم.
خاله دریا : خاک بر سرم چی شده؟!
پریا : وایی غزل چه خبره؟!
پویا : چی شده؟!
سه تایی کنارم زانو زده بودند.
romangram.com | @romangram_com