#پیغام_عشق_پارت_286

مینا : مرسی واقعا
بابام سکوت کرد به مامانم نگاه کرد.
بابا : وجدانم بقیه ی ماجرا رو یادم نیست. فقط اون شب دریا هم گفت که دوباره داره مادر میشه.. هفته بعدش هم
من و مینا یه جشن کوچولو توی خونه گرفتیم و با هم ازدواج کردیم...غزال خیلی خوشحال بود. اما حالش اصلا خوب
نبود. ماه های آخری حتی نمی تونست به راحتی صحبت کنه...
بابام نفسی عمیقی کشید. چهره اش غمگین شده بود.
بابا : چون حال غزال بد تر شده بود، بیمارستان بستری شده بود.. زایمان سختی داشت اما یه دختر سالم و تپل به
دنیا آورده بود، دخترش مثل پنبه سفید و مثل پر نرم بود. اما حال غزال خوب نبود. به هوش که آمده بود من و مینا
رفتیم اتاقش، نمی دونم چرا اما عجیب دلم شور میزد. من و مینا کنار تختش ایستادیم. غزال بهمون نگاه کرد.
مینا : دخترت خیلی نازه
- مثل خودت ملوسه
بی حال تر از اونی بود که بتونه لبخند بزنه. زبون روی لبش کشید.
غزال : دا...نیال... ازت.... یه درخواست دارم
- تو جون بخواه
غزال : قول... بده.... از بچه ام مراقبت... کنی
- چشم تا وقتی که خوب بشی مراقبش هستم.
نفسی کشید.
غزال : توی اتاق.... کشوی پاینی.. کنار تخت.... یه پاکت است... برای دخترم... نامه نوشتم.... وقتش که... رسید....
بهش... بدهید.
بریده بریده حرف میزد.
غزال : مینا برای.... من که.... رفیق خوبی... بودی.... لطفا برای دخترم... هم مادر....خوبی باش.
مینا : نزن این حرفا رو
اشک های مینا روی گونه اش روان شد. قلبم مچاله شده بود
- غزال تو خوب میشی چیزی نیست که
غزال : دانیال... ت..و... برام یه دوست.....، پسر خاله،... عشق و برادر....خوبی... بودی.... برای دخترم...هم.. پدر خوبی
باش.
بغض توی گلوام اجازه حرف زدن نمی داد
غزال : لطفا.... وقتی بچه دار..... شدید.... دخترم رو..... اذیت نکنید.
نفسی کشید.

romangram.com | @romangram_com