#پیغام_عشق_پارت_284

غزال : یه پسر خوب و مهربون
از خشم دستم رو مشت کرده بودم.
غزال : چته تو؟!
- هیچیی
چیزی نگفت و سر تکون دادم، مینا وارد اتاق شد. بهش نگاه کردم
- مبارک باشه مینا خانم
مینا : ممنون
بدجور حرصم گرفته بود،
غزال : برو کت و شلوار بپوش
- چرا؟!
غزال : چون داره خواستگار میاد
- اوکی
سر تکون دادم و رفتم توی اتاقم و با خشم لباس عوض کردم. شیطونه میگه بزن این پسره رو خفه کن، مقصر خودمم
می باست زود تر به مینا ابراز علاقه کنم، البته چه فایده اون که من رو دوست نداره، صدای زنگ در آمد. چند تا
نفس عمیق کشیدم. از اتاق بیرون رفتم، دریا اینا بودند. با دیدن یه پسر کوچولو دست کاوه رفتم سمتشون.
- این پویاست!!
کاوه : اره
پویا رو بغل کردم. چه بامزه بود. پس داستان خیلی جدی بود که دریا اینا هم آمده بودند. همگی به اتاق غزال رفتیم.
کنار تخت غزال نشستم. غزال پویا رو بغل کرد. کنجکاو بودم تا این داماد رو ببینم. مینا یه سارافون سرمه ی رنگ
پوشید بود که بهش خیلی میامد.
غزال : خوب شروع کنیم
من و مینا هر دو تعجب کردیم
مینا : هنوز که نیامدن!!
دریا : ما که آمدیم
اینجا چه خبر بود؟! به دریا و کاوه نگاه کردم.
- میشه یه جوری بگید تا ما هم متوجه بشیم.
غزال به دریا نگاه کرد و دوتایی زدن زیر خنده.
کاوه : ببینم نکنه این دوتا از جریان خبر ندارن!!
مینا : کدوم جریان؟؟

romangram.com | @romangram_com