#پیغام_عشق_پارت_283

مامان : یه دختر هم به اسم پریا داره
شراره خانم : از بین ماها فقط دریا و کاوه عشقشون درست و واقعی بود، بهم رسیدن و خوشبخت شدن.
مامان : دقیقا
کنجکاو بودم تا بدونم عمه ام کجاست؟ چه عجیب تا چند دقیقه ی پیش غزال، غزال بود الان شده بود عمه ام.
شراره خانم نگاهی به من انداخت
شراره خانم : اشتباه عشق گذشتگان دامن گیر عشق آیندگان شد.
این جمله ی شراره خانم یعنی چی؟! با تعجب نگاهش کردم بهم لبخند زد.
مامان : انگار دیگه وقتش رسیده تا پایان این داستان رقم بخور
بابا : نگران نباش مینا چیزی نمیشه
مامان لبخند تلخی زد، مگه آخر داستان چی بود که مامانم ترسیده بود!!!
بردیا : آقا دانیال میشه ادامه دهید چون من دیگه تحمل این جو رو ندارم.
بابام آهی کشید و سر تکون داد.
بابا : غزال خیلی خوشحال بود که داره مادر میشه، دوباره نور به چشماش برگشته بود، نگاه سبزش می درخشید، اما
دکتر ازش خواست که بچه رو سقط کنه، اخه براش بارداری خطر داشت، غزال قبول نکرد و گفت حاظر هر خطری رو
بپذیره، قرار شد استراحت مطلق داشته باشه و از ماسک اکسیژن برای تنفس استفاده کنه. هر چی بچه بزرگتر
میشد حال غزال بدتر میشد. اما مصمم بود که بچه رو نگه داره. توی این اوضاع من داشتم عاشق میشدم، اونم
عاشق مینا، اما سکوت کرده بودم و چیزی نمی گفت، تا اینکه غزال ازم خواست برم اتاقش.
- چیزی شده؟!
غزال : اره
- چی؟!
غزال : می خوام یه موضوع مهم رو بهت بگم
- جون به لبم کردی بگو دیگه
غزال : امشب قرار برای مینا خواستگار بیاد
جا خوردم، یعنی مینا به همین راحتی داشت ازدواج می کرد.
- خودش خبر داره!
غزال : معلوم که خبر داره
- چرا اجازه دادی براش خواستگار بیاد؟! اصلا این پسره کیه؟!
غزال : وااا چته تو؟! خوب مینا تا اخر عمرش که نباید مجرد بمونه بالاخره باید ازدواج کنه.
- پسره کیه؟!

romangram.com | @romangram_com