#پیغام_عشق_پارت_281

وقتش رسید حقیقت رو بگم..
سکوت کردم به اون سه تا نگاه کردم. مینا و دریا با دهن باز نگاهم می کردن. غزال سرش پایین بود از روی مبل بلند
شد و رفت سمت اتاقش.
دریا : جل الخالق!!!!!
مینا : یعنی تو الان برادر غزالی!!!!
سر تکون دادم
دریا : من که هنگ کردم
- حالا دلیلم قانع کننده بود؟!
دریا : بدجور
نفسی کشیدم و از روی مبل بلند شدم
مینا : کجا؟!
- پیش غزال
سر تکون داد؛ دم در اتاق ایستادم، چند ضربه به در زدم، در رو باز کردم. غزال روی تخت نشسته بود و زانوهاش رو
بغل کرده بود، سرش رو، روی زانوهاش گذاشته بود. وارد اتاق شدم و در رو بستم، روی تخت نشستم. سرش رو از
روی زانو هاش برداشت و بهم نگاه کرد. مژه هاش تر بود.
- من مجبور بودم به رفتن.
دست روی گونه اش کشید
غزال : می دونی چند سال گذشته؟ می دونی چند سال توی ذهنم رفتنت علامت سوال بود؟ می دونی من چی
کشیدم؟
- نمی تونستم بمونم. شوک عجیبی بهم وارد شد. من عاشقت بود سخت بود قبول اینکه خواهرم هستی.
غزال : اما می تونستی بهم بگی.
- نمی تونستم، تا خودم با این موضوع کنار نیامده بودم، چطوری به تو می گفتم؟!
چند تا نفس عمیق کشید.
غزال : اره سخت باورش کنار آمدن باهاش
آهی کشید
غزال : همیشه برام سوال بود که مامانم چرا رفتارش با من فرق داره اما الان فهمیدم، برای او همیشه صوفیا دخترش
بود نه من.
- من رو بخشش همه چی تقصیر منه
غزال : تو مقصر نیستی، ما قربانی پیغام اشتباه عشق هستیم.

romangram.com | @romangram_com