#پیغام_عشق_پارت_280

داد، غزال رو ببینه، بعد از دیدن غزال تصمیم گرفت به فرزندی قبولش کنه، درسته یه دختر داشتن اما توان مالی
دومی رو هم داشتن. برای همین تو مال ما شدی و غزال مال فرشید اینا، این جوری با اینکه تو و غزال از هم جدا می
شدید اما در کنار هم بزرگ می شدید.
انگار یه بشکه ی آب سرد روی تنم خالی کرده بودند. بدنم بی حس شده بود و سرم داغ، یعنی عشقم خواهرم بود!!!
تازه دلیل رفتارهای بد خاله رو با غزال می فهمیدم. انگار هال داشت دور سرم می چرخید.
مادر : پسرمم
با گیچی نگاهش کردم
پدر : این حقیقت قرار نبود هیچ وقت بهت گفته بشه اما انگار سرنوشت دست ما نیست.
از روی مبل بلند شدم، بهشون نگاهی انداختم و در سکوت به اتاقم پناه بردم. با خودم درگیر بودم، نمی تونستم با
این حقیقت کنار بیام، آخه چطوری به غزال بگم که من برادرشم!!! غزال عشقم بود، اما الان می گفتن که خواهرته.
داشتم روانی میشدم، بین زمین و آسمون گیر کرده بودم. نمی دونم چند ساعت گذشت که من گیچ و شوک زده
روی تخت نشسته بودم و به دیوار زل زده بودم. بالاخره یه تصمیم گرفتم، اینکه فرار کنم، چون این بهترین کار بود،
فرار از غزال، فرار از خودم، فرار از عشق؛ من زمان می خواستم برای فراموشی عشق غزال، من زمان می خواستم
برای خواهر دیدن غزال، من زمان می خواستم برای پیدا کردن خودم؛ خیلی حالم بد بود. وسایلم رو جمع کردم. از
اتاق بیرون رفتم.
مادر : کجا پسرم؟
- جایی که بتونم خودم رو پیدا کنم.
به پدرم نگاه کردم
- هیچ وقت غزال نباید این راز رو بفهمم تا روزی که خودم بهش بگم
پدر سر تکون داد
پدر : قول میدم.
مادر : حالا نمیشه نری!؟
- من عاشق دختری شدم که تازه فهمیدم خواهرم. باید برم
مادر اشک می ریخت.
- خداحافظ
از خونه زدم بیرون، داشتم میمیردم. به غزال اس ام اس زدم و گوشی ام رو خاموش کردم، به تنهایی نیاز داشتم. باید
فکر می کردم. بعد از چند ماه برگشتم خونه و فهمیدم که غزال رفته دانشگاه تهران خیلی براش خوشحال شدم که
تونسته با رفتن من کنار بیاد؛ تصمیم گرفته بودم به غزال حقیقت رو بگم اما فهمیدم که داره ازدواج می کنه،
نخواستم با گفتن این حقیقت زندگی جدیدش خراب بشه برای همین بازم سکوت کردم، تا اینکه امروز بالاخره

romangram.com | @romangram_com