#پیغام_عشق_پارت_279

هنگ کردم
- آخه چطورییی؟ مگه میشه!
صدای آه کشیدن مادر آمد، پدر عصبی و نگران بود. از روی مبل بلند شدم
- بگید اینجا چه خبره؟! من چطور می تونم، برادر، دختر خاله ام باشم؟
مخم ارور می داد.
پدر : مقصر خودمون هستیم، وقتی از بچگی با غزال زیاد صمیمی برخورد می کردی باید جلوت رو می گرفتیم
- جواب سوال من رو بدهید!
هق هق گریه های مادرم روی اعصابم بود. نمی تونستم درک کنم اینجا چه خبره؟!
پدر : داستانش طولانیست
- اما وقت داریم
پدر روی مبل نشست و به من نگاه کرد، منم روی مبل نشستم، کلافه بودم و حس می کردم از من خنگ تر کسی
نیست.
پدر : سه سالی بود که با فروغ ازدواج کرده بودم اما بچه دار نمیشدیم، خانواده هامون هم بهمون گیر داده بودند، من
فروغ رو دوست داشتم و نمی خواستم پای زن دیگری به زندگی ام باز بشه برای همین یه تصمیم گرفتیم.
- چه تصمیمی؟
پدر : یه بچه از پرورشگاه بیاریم و بزرگ کنیم. این جوری هم زندگی مون حفظ میشد هم مادر و پدر می شدیم.
ماتم برد یعنی من بچه پرورشگاهی بودم!!؟
- این وسط من چه طوری برادر غزالم؟؟!
پدر : دو دقیقه خفه شو تا بگم
دهنم رو بستم.
پدر : تو نگاه اول از تو خوشمان آمد.
مادر : خیلی بانمک بودی اون چشمای طوسی ات انگار جادو مون کرد
به مادرم نگاه کردم، چشماش سرخ شده بودند.
مادر : تو پسرم بودی به جز تو چشم کسی رو نگرفت
گریه امونش نداد تا ادامه ی حرفش رو بزنه
پدر : یه مشکلی این وسط بود تو یه خواهر سه ماه هم داشتی، اما ما توان مالی نگه داری از دو تا بچه رو نداشتیم،
دلمون هم نمیامد تو رو از خواهرت جدا کنیم. برای همین بیخیالت شدیم. اما فروغ افسرده شده بود و به جز تو به
کسی فکر نمی کرد.
به جز تو به کسی فکر نمی کرد، منم ناراحت بودم. اما نمی دونستم باید چه کار کنم؟ تا اینکه فرشید بهم پشنهاد

romangram.com | @romangram_com