#پیغام_عشق_پارت_278
- نه مامان بشین می خوام با دو تاتون حرف بزنم
پدر روزنامه رو کنار گذاشت و دوتایی بهم نگاه کردند. آب دهنم رو قورت دادم
- من عاشق شدم
مادرم لبخند زد.
پدر : اسمش چیه؟! خانواده اش کین؟!
- می شناسیدش
مادر : عاشق صوفیا شدی؟
اخم کردم
- نه، من عاشق غزال شدم
دوتاشون شوک زده بهم نگاه کردن. پدر از روی مبل بلند شد
پدر : بهتر فراموشش کنی
- چرا؟! من عاشقش هستم و باید باهاش ازدواج کنم
مادر : نمیشه پسرم نمیشه غزال رو فراموش کن
- چرا؟؟! من غزال رو دوست دارم
پدر : ببینم نکنه بینتون...
مادر : وایی خدا مرگم بده
- پدر من معلوم که نه، من غلط بکنم با آبروی عشقم بازی کنم.
پدر : پس فراموشش کن
- نمی کنم من می خوام باهاش ازدواج کنم
مادرم اشک می ریخت.
- اگه شماها اجازه ندهید با هم فرار می کنم.
پدر : بفهم دانیال نمیشه
- چراا نمیشه؟ دلیل بگید
پدرم توی هال شروع به قدم زدن کرد و عصبی بود. منم کلافه شده بودم. این مخالفت رو درک نمی کردم، بالاخره
ایستاد.
پدر : چون غزال خواهرته
زدم زیر خنده
- درسته شما از بچگی می گفتید غزال رو خواهرم بدونم اما این که نشد دلیل. غزال خواهر من نیست.
پدر : تو و غزال، خواهر و برادر هستید
romangram.com | @romangram_com