#پیغام_عشق_پارت_277

دریا : چراا رفتی؟؟می دونی چند روز گریه کردم؟ چقدر دلم برات تنگ شده بود؟
- تو همش داری کتک میزنی و جیغ می کشی. نمی ذاری من حرف بزنم.
غزال : حرف بزن گوش می کنیم
نفسی کشیدم.
- من خسته شده بودم، از برنامه و اجبار، من کامیار رو دوست نداشتم، می خواستم رها بشم و زندگی جدیدی رو
تجربه کنم، دل خداحافظی نداشتم، می ترسیدم مردد بشه قلبم برای رفتن. برای همین یواشکی و بدون خداحافظی
رفتم.
دریا : خیلیی خری مینا خیلی خر، اگه حرف دلت رو به ما زده بودی ما کمکت می کردیم
غزال : کوتاه بیا دریا، جرم و گناه مینا که کمتر از دانیال. من بخشیدم تو هم ببخش.
دریا من رو توی بغلش کشید...
مامان به بابام نگاه کرد. لبخند زد.
بابا : چقدر قلب غزال پاک بود، چه راحت مینا رو قبول کرد تازه با دریا هم آشتی اش داد. کاش من رو هم ببخشه با
اینکه می دونم من لایق این ببخشش نیستم. غزال بهم نگاه کرد.
کاش من رو هم ببخشه با اینکه میدونم من لایق این بخشش نیستم. غزال بهم نگاه کرد
غزال : گوش میدم
خوشحال شدم و لبخند زدم
- پس بیا بشین تا برات بگم
دریا : من و مینا بریم به رسم قدیم خرید
- نه شما دوتا هم باشید
مینا : وایی که من دارم از فضولی دق می کنم
خندیدم، چهار تایی روی مبل ها نشستیم
دریا : فقط بگم اگه دلیلت قانع کننده نباش، سیاه و کبودت میکنم
- نمی دونم دلیلم برای فرار قانع کننده هست یا نه! اما من در اختیارت هستم هر چی خواستی بزن با کمال میل می
پذیریم.
دریا سر تکون داد، به غزال نگاه کردم و نفسی کشیدم.
- بعد از رفتن مینا، غزال گیر داده بود که با هم ازدواج کنیم، منم موافق بودم، برای همین تصمیم گرفتم با مامان و
بابام حرف بزنم و به غزال خبر بدم. اما خوب می دونستم راضی کردن خاله کمی شاید سخت باشه. شب شده بود،
پدر و مادرم توی هال نشسته بودند. رفتم و روی مبل نشستم
مادر : الان برات چای میارم

romangram.com | @romangram_com