#پیغام_عشق_پارت_275

با حالت خاصی نگاهم کرد و آهی کشید. چیزی زیر لبش گفت که نشنیدم. بابام دستم رو گرفت و بهم لبخند آرام
بخشی زد.
بابا : آروم باش دخترم
سعی کردم لبخند بزنم اما نشد.
شراره خانم : دانیال ادامه بده دیگه کسی وسط حرفت نمیپره.
شراره خانم : دانیال ادامه بده دیگه کسی وسط حرفت نمیپره.
بابام نفسی کشید. شراره خانم انگشت اشاره اش رو، روی دماغش گذاشت به آقا کامیار نگاه کرد.
بابا : وقتی که غزال توی بغلم اروم گرفت کم کم حصار دستام رو باز کردم. شونه ام از اشک هایش خیس بود و اشک
های من هم روی گونه ام روان بود.
- نمی خوام من رو ببخشی فقط می خوام به حرفام گوش کنی
مینا : دانیال چرا...
با دیدن غزال حرفش نصفه کاره موند....
بابام به مامانم نگاه کرد.
بابا : اگه یادت و می خواهی این قسمت رو خودت ادامه بده.
مامان به بابام نگاه کرد، سر تکون داد.
مامان : پشت در خونه ایستاده بودم و منتظر دانیال بودم قرار بود زود بیا اما دیر کرده بود برای همین وارد خونه
شدم
- دانیال چرا...
با دیدن غزال ماتم برد. پس لو رفته بودیم. فکر می کردم الان غزال بهم حمله کنه و بدجور کتکم بزنم اما فقط با
نگاهی غمگین بهم خیره شد. حس دلتنگی سراغم آمد از خودم متنفر شدم که باعث شده بودم زندگی اش خراب
بشه. سمتم آمد چشمام رو بستم و منتظر بودم که یه توی گوشی نوش جان کنم اما یهوو بغلم کرد. با حیرت چشمام
رو باز کردم و بی حرکت توی آغوشش بودم. کم کم دستام رو، روی کمرش گذاشتم و از گوشه ی چشمم اشک
چکید. از غزال خودم رو جدا کردم.
- من متاسفم، اما بخدا من نمی خواستم زندگیتو خراب کنم من اصلا به کامیار علاقه ندارم برای همین هم رفتم. باور
کن برای نابودی زندگی تو برنگشتم.
غزال : باشه باشه آروم باش، می دونم با اینکه دیگه دیر شده
دریا : شاید نیت تو نابودی نبود اما باعث نابودی شدی
غزال : مینا باعث نابودی زندگی من نیست
- می دونم که هستم اگه من نیامده بودم، اون وقت هیچ وقت شراره با کامیار ازدواج نمی کرد الان تو با یه بچه تنها

romangram.com | @romangram_com