#پیغام_عشق_پارت_272

آقا کامیار : شراره!!
شراره خانم : زهرمار ساکت باش.
آقا کامیار ابرو بالا انداخت با حرص نفس کشید. تا الان سوال این بود که غزال کی و کجاست؟! الان سوال پیش آمده
بچه اش کجاست و کی؟! عجب آشوب بازاری شده بود.
مامان : دانیال ادامه بده
بابام نفسی کشید.
بابام نفسی کشید.
بابا : با شنیدن حرف های دریا سرم داغ شد
مینا : یعنی که چی با آمدن من ترسید و کامیار با شراره ازدواج کرد!؟
دریا : خوب غزال ترسید تو بخواهی کامیار رو ازش بگیری
مینا : مگه غزال میدونه من برگشتم؟
دریا : معلومه که اره
مینا : از کجا؟!
دریا : نمی دونم، شراره گفت که می دونه اما نگفته که از کجا؟!
مینا : ممکن خاله ام بهش گفته باشه
دریا : شاید اما غزال از ترس اینکه با آمدن تو، کامیار فیلش یاد هندوستان نکنه، خواسته که اون دوتا باهم ازدواج
کنن و بعد هم که خیانت کردن
مینا : یعنی چی؟!
دریا : منم تازه جریان رو فهمیدم، به من زنگ زد که ازم خداحافظی کنه، آخه می خواست خودکشی کنه اما انگار
دانیال به موقع سر رسیده
از روی نیمکت عصبی بلند شدم
دریا : کجا؟!
- می خوام برم کامیار رو بکشم
مینا : مگه می دونی الان کجاست؟
- نه اما میرم دم خونه میشینم تا بیاد
دریا : نمیاد بی خود نرو
بدجور عصبی بودم، پس برای همین حال غزال این قدر بد بود.. دیگه دقیق یادم نیست که چی شد. فقط چون غزال
نمی خواست بره خونه شون، قرار شد بیاد خونه ی من، البته دریا قرار بود بگه که اونجا خونه ی یکی از دوستاش که
رفته مسافرت، یه همچین چیزی فکر کنم. من و مینا هم رفتیم هتل. خوبی خونه ام این بود که سه تا خواب داشت...

romangram.com | @romangram_com