#پیغام_عشق_پارت_270

غزال : آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟ بی وفا حالا که من افتادم از پا چرا؟ نوشداروی و بعد از مرگ سهراب
آمدی سنگدل...
چشماش بسته شد، اما قبل از افتادن گرفتمش.
- غزال، غزال
تکونش دادم اما چشماش رو باز نکرد؛ ترسیدم، دست زیر پاهاش انداختم و بلندش کردم؛ با سرعت سمت ماشین
دویدم و روی صندلی عقب ماشین خوابوندمش. سوار ماشین شدم و با سرعت حرکت کردم. بدجور ترسیده بودم،
آخه یهو چه بلایی سرش آمده بود؟ دیگه خوب یادم نیست که چی شد، فقط رسیدم بیمارستان به مینا زنگ زدم و با
دکتر حرف زدم. کلافه توی راهروی بیمارستان قدم می زدم تا اینکه مینا آمد.
مینا : چی شده؟
- یهو غش کرد. دکتر گفت شوک عصبی بوده
مینا : الان حالش خوبه؟!
- اره فکر کنم
مینا : به دریا خبر دادم. تو راهست
سر تکون دادم. توی حیاط نشسته بودیم، نمی دونم چقدر زمان گذشت که صدای دریا آمد
دریا : مینا
از روی نیمکت بلند شدم. دریا با دیدن من سمتم آمد و خیلی شیک یکی کوبید توی گوشم. دستش بدجور سنگین
بود
کاوه : دریا!!
دریا : بیشتر از اینا حقشه
مینا : میشه اروم باشی
دریا یکی هم کوبید تو گوش مینا.
دریا : اینم سهم تو
پاشو کوبید روی زمین
دریا : غزال کجاست؟
بهش اتاق غزال رو گفتم الان یادم نیست که کدوم اتاق بود. دریا رفت من و مینا هم روی نیمکت نشستیم، کاوه هم
ساکت و آروم یه گوشه ایستاده بودم، یادم نمیاد باهاش حرف زدم یا نه. نمی دونم چند دقیقه یا چند ساعت گذشت
که دریا آمد، از روی نیمکت بلند شدم
مینا : حالش خوب بود!!
دریا : خواب بود.

romangram.com | @romangram_com