#پیغام_عشق_پارت_269

بابام به جمع نگاه کرد و نفسی کشید.
بابا : از بچگی همیشه دلم می خواست با غزال بازی کنم و مراقبش باشم با اینکه ازش دوسال بزرگ تر بودم، دلم می
خواست صوفیا رو خفه کنم وقتی که با غزال بد رفتاری می کرد. وقتی بزرگ تر شدم فهمیدم این حسی که به غزال
دارم اسمش عشقه، غزال برای من یه فرشته بود، وقتی فهمیدم اونم دوستم داره انگار دنیام بهشت شده بود
لبخند زد.
بابا : عادت کرده بودم، هر شب با شنیدن صداش بخوابم، به دیدن چشماش عادت کرده بودم، غزال تمام زندگی ام
شده بود، بدون اون انگار زندگی ام جریان نداشت.
جرعه ی دیگه ی از آب لیوان رو نوشید.
بابا : بعد از رفتن مینا پیش کامیار، به شجاعتش آفرین گفتم، اما خوب دلیل مینا آسون تر و راحت تر از دلیل من
بود، چندین بار تلاش کرده بودم که به غزال حقیقت رو بگم اما هر دفه نشده بود. من..
شراره خانم : وایی دانیال، برو همون گذشته، دلیل رفتنت رو بگو.
بابا : صبور باش به اون داستان هم رسیدگی می کنیم.
آقا کامیار : فعلا بذار آقا از عشق عمیقش نسبت به غزال بگه.
نیشخندی زد.
مامان : عشق دانیال به غزال هم پاک تر و هم عمیق تر از عشق تو به غزاله
شراره خانم : مینا تو چرا حسادت نمی کنی؟!
مامان : مگه من مثل تو هستم که با دوستم، به جای رفاقت، رقابت کنم!
شراره خانم : دلت خنک میشه به من متلک میندازی!؟
مامان : اره
شراره خانم با حرص نفسی کشید.
- بابا جون ادامه بده
بدجور کنجکاو بودم تا داستان رو بفهمم، بابام لیوان خالی آب رو، روی میز گذاشت.
بابا : یادم نیست، چند ماه گذشته بود که دیگه دلم رو به دریا زدم و رفتم تا با غزال حرف بزنم، دیگه می خواستم
همه چیز رو بگم و قلبم رو آروم کنم. غزال هم حق داشت همه چیز رو بدونه، یه حس عجیبی داشتم و یکمی می
ترسیدم. اما مرگ یکبار شیون هم یکبار. دم در خونه ی غزال ایستادم. از روبه رو شدن با غزال می ترسیدم. اما
تردید رو کنار گذاشتم و چند بار زنگ رو فشار دادم دیگه داشتم ناامید میشدم و می خواستم برم که در باز شد.
دیگه داشتم ناامید می شدم و می خواستم برم که در باز شد؛ یه دختر با تعجب بهم زل زد، دختری که اصلا شبیه ی
غزال من نبود، غزال من چشمای سبزش درخشش داشت این قدر سرد نبود، غزال من زیر چشماش کبود و سیاه
نبود، غزال من صورتش تپل بود استخون گونه اش بیرون نزده بود. غزال من این همه لاغر نبود.

romangram.com | @romangram_com