#پیغام_عشق_پارت_268
شراره خانم : یعنی چی؟!
بابا : وقتی دست آدم با چاقو میبره دردش کمتر. اما وقتی دست با کاغذ میبره دردش بیشتره، می دونی چرا؟
شراره خانم : چون کار چاقو بریدن اما کار کاغذ نه
بابا : دقیقا ما از کاغذ توقع بردن نداریم برای همین هم دردش بیشتر.
به آقا کامیار نگاه کرد
بابا : کامیار اون چاقوست و تو اون کاغذه
مامان : غزال توقع خیانت از سمت کامیار رو داشت اما از سمت تو رو نه. برای همین خیانت تو بیشتر به چشم میاد.
دانیال هم مثل تو کاغذه.
آقا کامیار : مرسی واقعا یعنی من همیشه خائن هستم
بابا : تو هم خیانت کردی، تو به غزال دروغ گفتی، تو عاشق شراره شدی، از دیدارت با مینا به غزال چیزی نگفتی، تو
غزال رو ترک کردی.
آقا کامیار : من نمی خواستم غزال از آمدن مینا احساس خطر کنن، من ترکش نکردم اون ترکم کرد
مامان : بهونه نیار قبول کن که اشتباه کردی قبول کن که خیانت کردی
بابا : این همه سال گذشته اما تو هنوز نمی خواهی قبول کنی که اشتباه کردی و خائن هستی!!!.
آقا کامیار نفسی کشید و سر تکون داد.
آقا کامیار : باشه منم اشتباه کردم که به غزال دروغ گفتم و دلش رو شکستم و بهش خیانت کردم.
چقدر این آقا کامیار پرو بود، این همه کار کرده اون وقت با اکراه و لحن طلب کارانه اشتباهاش رو قبول میکنه.
بابا : انگار وقت پازل های من رسیده
شراره خانم : من که حسابی کنجکاو م تا بدونم تو با اون همه عشقی که داشتی چرا غزال رو ترک کردی.
بابا : ترک کردم همیشه به دلیل بی عشقی نیست، من چون عاشقش بودم ترکش کردم.
آقا کامیار : خیلی پروی که جلوی من از عشقت به غزال میگی
بابام نفسی بلند کشید.
بابا : من برم آب بخورم بعد براتون تعریف می کنم.
شراره خانم : برای منم بیار
بابا : باشه، برای همه تون میارم
من با اینکه حرفی نزده بودم اما بدجور حس تشنگی داشتم، دهنم خشک شده بود، دیگه نمی خواستم به چیزی
فکر کنم، چون گیچ تر می شدم، فقط می خواستم گوش کنم تا این پازل کامل بشه. بابام با یه سینی پر از لیوان آب
سمتمون آمد. انگار همگی تشنه بودند که در کم تر چند ثانیه ی سینی خالی شد. سردی آب گلو ام رو تازه کرد.
شراره خانم : خوب شروع کن
romangram.com | @romangram_com