#پیغام_عشق_پارت_267
کردم، الان هم باهاش خوشبختم
لبخند زدم
- پس خوبه پسر خاله
کامیار : من باید برم کار دارم
- اوکی خوشحال شدم از دیدنت
مامانم سکوت کرد به آقا کامیار نگاه کرد
مامان : خیلیی بی معرفتی حتی ازم نپرسیدی که به چیزی نیاز دارم! کجا ساکنم یا چه می کنم؟!
آقا کامیار : خوب از دیدنت شوکه بودم، تازه دلگیر هم بودم، اگه می خواستم بهت کمک کنم ممکن بود غزال ناراحت
میشد
مامان : چه قدر هم که ناراحتی غزال برات مهم بود
آقا کامیار : من و غزال خوشبخت بودی اما یهوو همه چیز خراب شد.
پوزخندی زد
آقا کامیار : تازه تو که دانیال رو پیدا کرده بودی
مامان : اره خوشحالم که دانیال سر راهم قرار گرفت. وگرنه معلوم نبود توی این شهر پر از گرگ چه بلایی سرم
میامد.
شراره خانم : غزال با آمدن تو احساس خطر کرد و به من پیشنهاد ازدواج با کامیار رو داد
مامان : اما من خطر نبودم تو بودی
شراره خانم : باز شروع شد.
مامان : تو به دوستت نامردی کردی اونم دوستی که در حق معرفت به خرج داد.
شراره خانم : اره اره، همه من رو طرد کردن. همه ی در ها به روم بسته شدن اما غزال در رو باز کرد من رو حمایت
کرد اما من خیانت کردم. راحت شدیی
فریاد کشید.
شراره خانم : فقط من گناه کارم شما همه بی گناه، اصلا مهم نیست که دانیال یهو غزال رو ترک کرد و غزال
تیمارستانی شد. یا مینا رفت و کامیار داغون شد. یا کامیار عاشق من شد. فقط من مقصرم فقط من.
شراره خانم بدجور عصبی شده بود.
مامان : آروم باش شراره تند نره
شراره خانم : مگه شما برای من آرامش گذاشتید؟! من تند میرم یا شما!!؟
شراره خانم : مگه شما برای من آرامش گذاشتید؟! من تند میرم یا شما!!؟
بابا : می دونی شراره، قصه ما مثل بردن دست توسط کاغذه.
romangram.com | @romangram_com