#پیغام_عشق_پارت_266

دانیال : کجا زندگی می کنی؟
- هتل
دانیال : چرا خونه نمی گیری؟
- چون پول خرید ندارم، به دختر مجرد هم خونه نمیدن
یادم نیست دیگه چیا ببینمون رد و بدل شد اما یادمه بعد از خوردن قهوه بود که
دانیال : یه پشنهاد عجیب بدم؟
- فعلا زندگی بر پایه ی عجایب ست، بگو
دانیال : بیا خونه ی من زندگی کن
چند ثانیه ی سکوت کردم
دانیال : منظور بدی ندارم فقط خونه ی من بهتر از هتله. منم بیشتر سرکارم.
- منم پس یه جواب عجیب میدم و قبول می کنم
حس کردم از اینکه راحت قبول کردم تعجب کرده.
- چند سالی که فرانسه زندگی کردن روم تاثیر گذاشته
لبخند زد. چه خوب بود که قرار بود با یه آشنا زندگی کنم. از خودی که خیری ندیده بودم. فقط کنجکاو بودم که
بدونم چطور شد کامیار با غزال ازدواج کرد؟! چرا دانیال، غزال رو ترک کرده بودم؟!. خوب می دونستم که غزال و
دانیال عشقشون واقعی بود، برای همین این جدایی برام عجیب بود... زندگی توی خونه ی دانیال خیلی بهتر از هتل
بود، دانیال زیاد خونه نمیامد.. نمی دونم چند روز گذشته بود که تصمیم گرفتم، بریم دیدن کامیار، حس می کردم
باید یه سری چیزا رو براش توضیح بدم. بهش زنگ زدم و باهاش قرار گذاشتم زیاد جزییات رو یادم نیست، فقط
رفتم یه کافه و کامیار با تاخیر سر قرار آمد.
کامیار : باورم نمیشه تو اینجا؟
- یعنی خاله بهت از آمدن من چیزی نگفت!.
کامیار : چرا گفت که آمدی و بابات هم انداختت بیرون، اما فکر نمی کردم با من قرار بذاری.
- حس کردم باید باهات حرف بزنم
کامیار : من با غزال ازدواج کردم
- می دونم و براتون آرزوی خوشبختی می کنم
کامیار : ممنون
- ببین کامیار من هیچ وقت عاشقت نبودم تو برام فقط یه برنامه و اجبار بودی، برای همین دلم رو به دریا زدم و رفتم
تا یه زندگی متفاوت و بدون برنامه رو تجربه کنم ببخشید اگه باعث شدم عذاب بکشی
کامیار : منم چندان عاشقت نبودم، برای منم تو یه عادت و اجبار بودی، تازه خوب شد که رفتی من غزال رو پیدا

romangram.com | @romangram_com