#پیغام_عشق_پارت_265

به اطراف نگاه کرد
دانیال : اگه کاری نداری بیا بریم کافی شاپ پاساژ
- بیکار تر از من کسی نیست بریم
از دیدن یه آشنا میون این همه غریبه بدجور حس آرامش گرفتم. روی صندلی سر میز روبه روی هم نشستیم.
- خوب خوبی؟چه خبرا؟
دانیال : ممنون تو خوبی؟ بیخبرا تو چه خبرا؟
- مرسی، از بچه ها خبر داری؟ غزال حالش خوبه؟
- مرسی. از بچه ها خبر داری، غزال حالش خوبه؟
دانیال : تو خبر نداری؟
- از چی؟
دانیال : خوب اره تو نبودی معلوم که خبر نداری
یه آن ترسیدم
- چی شده؟
دانیال : من از غزال جدا شدم
هنگ کردم
- چرااا؟!
شونه بالا انداخت
دانیال : دلیلش طولانیست. تو چرا رفتی؟
- چون کامیار رو دوست نداشتم یه زندگی بدون برنامه می خواستم.
لبخند زد
- تو جدا شدی یا غزال از تو؟!
دانیال : منم مثل تو یهو بی خبر رفتم.
- آهان
دانیال : راستی کامیار با غزال ازدواج کرد
دهنم باز موند.
- چه طوری؟
دانیال : نمی دونم ازدواج کردن دیگه.
- آهان
چیزی نداشتم که بگم.

romangram.com | @romangram_com