#پیغام_عشق_پارت_264
آقا کامیار سر تکون داد.
مامان : وقتی عمه ام آمد، برای اولین بار جرات کردم و با عمه ام از ناگفته های قلبم حرف زدم، از اینکه خسته و
عاصی شدم از این زندگی. عمه ام هم پشنهاد داد که باهاش برم فرانسه و بدون برنامه زندگی کنم، اگه کامیار رو
دوست ندارم ازش جدا بشم، برای همین من دو دل شده بودم و سردرگم بودم، آخرش هم با عمه ام رفتم.
مکث کوتاهی کرد.
مامان : زندگی ام توی فرانسه عالی بود، چیزای جدیدی رو تجربه کردم، آزادی رو درک کردم، بدون برنامه زندگی
کردم، با عمه ام یه رستوران کوچولو باز کردیم. زندگی روی روال بود فقط گاهی دلم برای دوستام و خانواده ام تنگ
میشد..
به شراره خانم نگاه کرد
مامان : همیشه خاطرات با شما بودن رو مرور می کردم، چند بار می خواستم بهتون زنگ بزنم، اما هر دفه پشیمون
میشدم. دوستی ام با شما سه تا بهترین اتفاق زندگی ام بود.
اشک لغزید شده، روی گونه اش رو پاک کرد.
مامان : عمه ام جز من کسی رو نداشت، زندگی ام توی فرانسه عالی بود، اما یهو عمه ام مریض شد یعنی مریض بود
اما یه دفه متوجه شدیم. شروع کرد به دارو مصرف کردن. اما فقط شیش ماه زنده موند و بعد فوت کرد.
آهی کشید و ثانیه ی سکوت کرد.
مامان : منم مجبور شدم برگردم ایران، می دونستم مامان و بابام باهام برخورد خوبی ندارند. اما اصلا فکر نمی کردم
که توی خونه راهم ندن و توی کوچه کتکم بزنن. اگه مامان دریا نبود ممکن بود توی کوچه زیر کتکاشون جون می
دادم یا از سرما یخ می زدم. از خاله زهرا شماره ی دریا رو گرفتم، بهش زنگ زدم، اما کلیی سرم جیغ کشید، منم
قطع کردم چون معلوم بود که آتشش تنده. نمی تونستم توی شیراز بمونم، انگار داشتم خفه میشدم برای همین
آمدم تهران، پولم نمی رسید خونه بخرم، به دختر مجرد هم خونه اجازه نمی دادن. برای همین هتل بهترین جای دنیا
برای زندگی بود. نمی دونم چند وقت گذشته بود که تصمیم گرفتم برم برای خودم خرید کنم. تو پاساژ داشتم می
گشتم که
دانیال : وایی مینا خودتی؟
به طرف صدا نگاه کردم، از دیدن دانیال بدجور خوشحال شدم
- دانیال تویی؟!
نزدیکم آمد.
دانیال : اره، تو کجا؟ اینجا کجا؟
- چند ماهی هست که برگشتم
دانیال : خوش آمدی.
romangram.com | @romangram_com