#پیغام_عشق_پارت_263
مامان : غزال با تو رفیق بود اما تو باهاش رقیب بودی.
شراره خانم : مینا تو درک نمی کنی زندگی حبابی یعنی چی؟!؟
آقا کامیار : شراره چرا این جوری میگی، مگه من توی این سالها چیزی برات کم گذاشتم!؟
شراره خانم : نه، اما تو نتونستی سایه ی غزال رو از بین ببری، ترس رو توی قلب من بکشی.
آقا کامیار : تو فکر می کنی اگه غزال بیاد چیزی بین ما عوض میشه؟؟
شراره خانم : یعنی عوض نمیشه!!؟
مامان : خودت این زندگی رو انتخاب کردی.
شراره خانم : چون عاشق شده بودم.
بابا : اگه کامیار می خواست همون سالها قبل غزال رو انتخاب می کرد.
بردیا : چون من بودم غزال انتخاب نشد.
همه به بردیا نگاه کردن.
مامان : چه تو بودی چه نبودی غزال می رفت
بابا : وقتی کامیار عاشقش نبود دلیلی نداشت که کنارش بمونه.
آقا کامیار : غزال تو رو پیدا کرده بود، دیگه من رو می خواست چکار؟
بابا : باز شروع نکن کامیاررر
بابام با عصبانیت به آقا کامیار خیره شده بود.
مامان : الان من باید پازل هام رو بذارم وسط
به مامانم نگاه کردم. بهم لبخند زد
مامان : البته یه قسمت از داستانم رو، دانیال کامل می کنه.
شراره خانم : چرا خودت کامل نمیگی؟
مامان : چون یه بخشی از داستان مربوط به دانیاله.
مامانم به بابام نگاه کرد، بابام بهش لبخند زد و مامانم نفسی کشید.
مامان : زندگی من همیشه برنامه ریزی شده بود و توسط خانواده ام کنترل میشد، از وقتی یادمه خاله من رو عروس
گلم صدا میزد. بچه که بودم ذوق می کردم، خودم رو توی رویا با لباس عروس تصور می کردم، اما کم کم فهمیدم که
کامیار هم جز برنامه است و من باید عاشقش بشم و باهاش ازدواج کنم. همه چیز خوب بود و من قبول کردم که
عاشق کامیارم
به آقا کامیار نگاه کرد
مامان : اما عاشقت نبودم، تو فقط پسر خاله ی من بودی نه چیزی دیگه، کم کم عروس گلم گفتنای مامانت رفت روی
اعصابم، اما هیچ کاری نمی تونستم بکنم تو جزی از برنامه ی زندگی ام بودی این حرفا رو بهت گفتم یادته که
romangram.com | @romangram_com