#پیغام_عشق_پارت_260

آقا کامیار : غزال خودش خواست که ما ازدواج کنیم
بردیا : اما نخواست که در حقش نامردی کنید
شراره خانم : تو دوست داشتی بی پدر بزرگ بشی؟ یا پیش کسی بزرگ بشی که مادرت نیست؟
بردیا نفسی پر از حرص کشید، عصبی و سردرگم بود، می خواست بره سمت در که بابام جلوش ایستاد
بابا : کجا؟
بردیا : من دیگه تحمل ندارم که اینجا بمونم
بابا : از اولش بودی تا آخرش هم باید باشی. تازه یه چیزی هست که تو باید بدونی
بردیا : چی رو؟
بابام دست روی شونه ی بردیا گذاشت
بابا : صبور باش
بردیا آهی کشید و به من نگاه کرد، چه غمی توی نگاهش بود. سخت بود براش که این حقیقت رو درباره ی خانواده
اش فهمید، اما بابام از چه چیزی حرف میزد؟ یعنی چی بود که بردیا باید میفهمید!؟
بابا : کامیار حالا نوبت توست
آقا کامیار : چرا من؟! خودت شروع کن.
بابا : داستان من طولانیست و پازل های دستم زیاد.
آقا کامیار سر تکون داد و نفسی کشید.
آقا کامیار : از وقتی یادمه مامانم دلش می خواست من با مینا ازدواج کنم، منم دوستش داشتم و از این ازدواج راضی
بودم. همه چیز بین من و مینا خوب پیش میرفت اما از وقتی که عمه ی مینا آمد، رفتار مینا فرق کرد، بی قرار و کم
حرف شده بود، بعد هم که یهوو گذاشت و رفت.
سکوت کرد به مامانم نگاهی انداخت.
آقا کامیار : وقتی رفتی داغون شدم، میفهمی داغون شدم، اما سر خودم رو با دخترا گرم می کردم، تا اینکه شب
عروسی دریا، غزال رو دیدم وایی چه زیبا شده بود، مثل ستاره ی می درخشید.
به بابام نگاه کرد.
آقا کامیار : میدونی دانیال، غزال بدجور عاشقت بود رفتن تو غزال رو نابود کرده بود. اما شب عروسی دریا که
دیدمش، حالش خیلی بهتر شده بود نسبت به آخرین باری که دیده بودمش. اولش من و غزال فقط نقش دو زوج رو
بازی می کردیم، اما نفهمیدم چی شد؟ یا کی شد؟ که دلم اسیرش شد.
به من نگاه کرد
آقا کامیار : انگار سبزی نگاهش مرهم روی دردام شده بود. انگار جنگل چشماش قلبم رو جادو کرده بود.
نفسی کشید.

romangram.com | @romangram_com