#پیغام_عشق_پارت_261

آقا کامیار : با غزال ازدواج کردم و طعم خوشبختی رو داشتم می چشیدم. اما کم کم طوفان وارد زندگیمون شد. انگار
خوشبختیمون چشم خورده بود. یهو غزال بهم گفت که نمی تونه مادر بشه و ازم خواست تا با شراره ازدواج کنم. از
پشنهادش چندان بدم نیامد، من از شراره خوشم میامد، اما عاشقش نبودم. به درخواست غزال با شراره ازدواج کردم
و کم کم دل به شراره دادم اما غزال رو هم دوست داشتم.
مکث کرد و نفسی کشید
آقا کامیار : غزال ازم خواست بین اون و شراره یه نفر رو انتخاب کنم من نه نمی تونستم شراره و بچه ام رو رها کنم،
نه نمی تونستم یه بچه رو از مادرش جدا کنم. برای همین بهش گفتم بیا چهار تای باهم زندگی کنیم اما قبول نکرد
من رو پس زد و گفت که برم.
مکث کوتاهی کرد
مکث کوتاهی کرد.
آقا کامیار : منم رفتم اما دوباره برگشتم که از غزال بخوام یه شانس دوباره به رابطه مون بده. اما نبود، هیچ کسی هم
ازش خبر نداشت، انگار آب شده بود رفته بود توی زمین، به جز یه نامه روی دیوار دیگه هیچی ازش نبود. حتی تمام
عکسامون رو هم با خودش برده بود.
سکوت کرد، این آقا کامیار هم، قلبش مثل هتل پنچ ستاره بود یا شایدم چند دسته مبل توی دلش داشت که هر
کسی میامد به دلش می نشست، اول مامانم بعد غزال بعدشم شراره خانم. یعنی دردی که مامانم از عشق می گفت به
آقا کامیار ربط داشت!!. خیلی دلم می خواست غزال رو ببینم، غزالی که انگار شکل من بود. یعنی ممکن بود بابام
هنوز هم عاشق غزال باشه!! اصلا این غزال الان کجا بود!!؟ به کل گیج شده بودم.
بابا : من و مینا اون نامه رو توی خونه ات گذاشتیم و وسایل غزال رو جمع کردیم.
آقا کامیار : پس غزال تمام این مدت پیش شماها بود!!
مامان : اره پیش ما بود
آقا کامیار : الان کجاست؟ تا کی این بازی قرار ادامه داشته باشه؟
بابا : وقتی که کل حقیقت گفته بشه این بازی هم تموم میشه
نمی دونم چرا یهو گفتم
- هنوز هم متن اون نامه رو یاد تونه؟
آقا کامیار به من نگاه کرد و برام سر تکون داد. شراره خانم پوزخندی زد.
شراره خانم : فکر کن یادش نباشه.
آقا کامیار : نمی دونم چه مدت گذشته بود، که تصمیم گرفتم برگردم خونه. می خواستم با غزال حرف بزنم، این
رابطه یا باید به کل تموم میشد یا ادامه پیدا می کرد. این بلاتکلیفی رو نمی خواستم. وقتی برگشتم خونه، از غزال
خبری نبود، هنوز هم تکه های شکسته ی ظرف های و گلدون ها توی هال و آشپزخونه بود. یه پاکت نامه روی دیوار

romangram.com | @romangram_com