#پیغام_عشق_پارت_258

آقا کامیار : خوب حرف بزن چرا لال شدی؟
بابا : هر کدوم از ما پازلی در دست داریم که باید بزارم وسط
شراره خانم : کاش غزال هم بود که پازل هاشو می گذاشت وسط
بابا : نگران نباش، پازل های غزال دست منه
آقا کامیار پوزخندی زد.
بابا : شراره شروع کن
شراره خانم : من!!!
مامان : اره تو
شراره خانم : من چی بگم؟
بابا : بردیا یه سری سوال ازت داره، شروع کن به گفتن تا جواب هاش رو بگیره
مامان : اره بگو که چطوری زندگی دوستت رو خراب کردی؟ بگو که چطور خنجر زدی؟
شراره خانم : چرا اول تو نمیگی که چطوری یهو غیب شدی؟ یهو پیدا شدی؟ الان هم که کنار دانیال هستی و شدی
دایه ی مهربون تر از مادر!
بابا : الان نوبت پازل توست.
مامانم آهی سوزناک کشید
مامان : نوبت پازل منم میرسه.
شراره خانم به بردیا نگاه کرد. نفس عمیقی کشید.
شراره خانم : من توی خانواده ی به دنیا آمدم که دختر خار توی چشم بود، از وقتی یادمه بابام به مامانم سرکوفت می
زد که چرا دختر به دنیا آوردی؟ مامان و بابام هر دو از من متنفر بودند. توی خونه ی ما برای دختر همه چیز جرم بود،
وقتی با شما سه تا آشنا شدم در کنارتون آرامش پیدا کردم، غزال هم توی خونه شون مشکل داشت اما از من
خوشبخت تر بود
ثانیه ی سکوت کرد
شراره خانم : وقتی فرهود رو دیدم انگار با دنیای دیگه آشنا شده بودم، حس می کردم فرهود برای خوشبختی من
آمده، خانواده ی فرهود از من خوششون نمیامد. اما من و فرهود هم رو می خواستیم، دوست داشتم برم دانشگاه و
خوشبخت بشم، وقتی دریا و غزال ازدواج کردن منم دلم عروس شدن می خواست.
آهی کشید
شراره خانم : با اینکه قلبم بهم هشدار می داد که دیگه دوستش نداره، اما زندگی با فرهود بهتر از زندگی با خانواده
ام بود. برای همین با فرهود پنهونی ازدواج کردم، چون فکر می کردم خوشبخت میشم اما یهو شدم یه دختر تازه
عقد کرده ی بیوه، دیگه حتی توی خونه ی خودم هم جا نداشتم. برای همین وسایلم رو جمع کردم و به خونه ی

romangram.com | @romangram_com