#پیغام_عشق_پارت_257
بابا : غزال همیشه به تو وفادار بود، غزال عاشق تویی احمق بود. حتی وقتی ازت گذشت هم عاشقت بود.
آقا کامیار : اگه عاشقم بود، نمی رفتم. اگه دوستم داشت من رو به تو نمی فروخت.
آقا کامیار : اگه عاشقم بود نمی رفتم، اگه دوستم داشت من رو به تو نمی فروخت
بابا : غزال رفت چون تو عاشقش نبودی رفت چون تو اون رو فروختی.
مامان : نگاه کن ببین کی الان کنارت ایستاده! ببین کی فروشنده بود!
آقا کامیار آهی کشید و آمد سمتم.
آقا کامیار : وقتی بردیا بهم گفت که عاشق شده، اونم عاشق یه دختر چشم سبز، یاد خودم افتادم که روزی اسیر دو
جفت چشم سبر شده بودم.
آب دهنم رو قورت دادم.
شراره خانم : این حرفا بهانه است، غزال اگه کامیار دوست داشت که بچه اش از کسی دیگه نبود.
بابا : شراره جان خفه شووو
آقا کامیار : صبر کن ببینم، غزال که می گفت بچه دار نمیشه. یعنیی دروغ بود حرفش؟؟!
مامان : نه
آقا کامیار : پس الان....
بابا : گفتم که شما ها از چیزی خبر ندارید
آقا کامیار : پس بگو تا با خبر بشیم.
اینجا چه خبر بود؟ این غزال کی بود که مامان و بابام سنگش رو به سینه می زدن و آقا کامیار براش غیرتی میشد؟!
یعنی شراره خانم با زن آقا کامیار دوست بوده اما بهش خیانت کرده!! بابام عاشق غزال بوده؟؟! بچه ی غزال کیه
دیگه؟؟! یعنی بابام یه بچه ی دیگه هم داره؟ به کل گیج شده بودم. انگار منم مثل بردیا هر چی فکر می کردم کم تر
می فهمیدم. چه خر تو خری شده بود. اصلا نمی دونستم کی به کی بود!
بابا : انگار وقت گفتن حقیقت بود.
مامان : دانیال
صدای مامانم پر از غم بود
بابا : بالاخره باید یه روزی حقیقت گفته میشد البته نه این مدلی
بردیا : مامان شما چه کار کردی؟
شراره خانم : من فقط عاشق شده بودم
بردیا : شما زندگی دوستتون رو خراب کردید؟ بابا شما چی؟
بابا : بردیا صبر کن نوبت تو هم میشه که به جواب سوالات برسی
مامانم با غم به من نگاه می کرد. توی دلم خالی شده بود. چرا به نظرم این حقیقت ترسناک میامد!!
romangram.com | @romangram_com