#پیغام_عشق_پارت_256

شراره خانم : غزال خودش از من خواست که با شوهرش ازدواج کنم
مامان : چون اون فکر می کرد تو آدمی نمی دونستی یه حیوونی، یه زندگی خراب کنی، تو به غزال خنجر زدی. تو
نامردی کردی.
شراره خانم یه جیغ بنفش کشید.
شراره خانم : بسه دیگه خسته شدم از این غزال از این زندگی کوفتی. من توی تمام این سالها تاوان گناهم رو پس
دادم
شراره خانم به مامانم نگاه کرد
شراره خانم : توی این سالها هر وقت زنگ در به صدا آمد حس کردم غزال پشت در، غزال آمده که زندگی ام رو
خراب کنه، هر وقت گوشی کامیار زنگ خورد و کامیار پچ پچ کرد فکر کردم غزال.
آهی کشید
شراره خانم : شماها درک نمی کنید بیست سال مدام ترس، مدام نگرانی، مدام سایه ی غزال روی زندگی ام خیمه
زده بود. زندگی ام توی این سال ها جهنم شده بود. شما چه می دونید که من چی کشیدمم؟؟!
اشک روی گونه اش رو پاک کرد.
شراره خانم : به جای اینکه من رو همش محکوم کنید، برید اون غزال رو محکوم کنید.
نیشخندی زد
شراره خانم : که شوهرش یکی دیگه ست اما بچه اش از یه نفر دیگه ست.
بابا : هویی شراره خفه شو
شراره خانم : مگه دارم دروغ میگم، شواهد که عیان است
بابام سمت شراره خانم حمله ور شد
بابا : گفتم خفه شوو
شراره خانم : غزال هنوز هم زن کامیاره اما مادر بچه ی معشوقه اش شده
بابا : خفه میشی یا خفه ات کنم؟!
قبل از عکس العمل شراره خانم، آقا کامیار دست بابام رو گرفت و کشید.
آقا کامیار : پس چون تو برگشتی غزال من رو رها کرد
بابا : تو به غزال خیانت کردی نه اون به تو
به من اشاره کرد
آقا کامیار : قشنگ معلوم
بابا : تو هیچی نمی دونی، تو حق نداری به غزال توهین کنی
آقا کامیار : پس بگو تا بدونم

romangram.com | @romangram_com