#پیغام_عشق_پارت_191

- اره
کامیار : قبول کرد!!!؟
- اره
توی هال شروع به قدم زدن کرد، معلوم بود که کلافه است.
- شراره دوستمونه بهمون خیانت نمی کنه، کسی نمیفهمه مادر بچه مون کسی به جز منه.
کامیار : آخه نمیشه که
- میشه خوب هم میشه، وقتی شراره حامله شد من خودم رو به حاملگی میزنم، بچه هم که به دنیا آمد، میگیم بچه
ی منه.
کامیار : فکر همه چی رو هم کردی؟
- خوب اره
کامیار : من که می تونم فکر کنم؟
- البته
برام سر تکون داد و رفت توی اتاق، منم روی مبل نشستم. حس کردم کامیار به تنهای نیاز داره. یعنی الان چی
میشه؟ من دارم کار درست رو انجام میدم؟ چرا تردید به قلبم افتاده بود؟ چند تا نفس عمیق کشیدم، من موفق
میشم، من زندگی ام رو نجات میدم. مینا وارد زندگیمون نمیشه، شراره به ما یه بچه میده، همه چیز به خوبی می
گذره و حل میشه. من کامیار رو از دست نمیدم. زندگی جهنم نمیشه؛ زندگی دوباره می خواست بهم لبخند بزنه؛
خوشبختی حق من بود. نفس عمیقی کشیدم.......
چهار ماه بعد :
زندگی ام تغییر کرده بود، شراره علاوه بر دوستم حالا دیگه هوو ام شده بود، هوو چه کلمه ی زشت و زننده ای بود؛
کامیار برای شراره یه خونه ی جدید گرفته بود این جوری برای هر سه مون بهتر بود؛ کامیار بیشتر وقتش رو سر کار
بود، روز های فرد میامد پیش من، روزهای زوج هم پیش شراره بود، جمعه هم مال خودش بود و با دوستاش وقت می
گذروند. کسی از این ازدواج خبر نداشت هیچ کس، دلم می خواست لااقل به دریا بگم اما منصرف شدم؛ شاید بعد از
به دنیا امدن بچه فقط به دریا حقیقت رو می گفتم. رابطه ی من و شراره کم رنگ شده بود، نمی دونم باید خوشحالم
می بودم یا ناراحت!! از مینا هم دیگه خبری نشده بود. دلم قرص بود که کامیار اون قدر سرش شلوغ است که دیگه
جایی برای مینا نیست. پویا هم حسابی بزرگ و شیطون شده بود. چند کلمه ی می تونست حرف بزنه. تصمیم گرفتم
و رفتم پیش دکتر تا درمان بشم؛ درسته شراره قرار بود بهم بچه بده اما خوب کامیار بچه ی زیاد می خواست، منم
می خواستم مادر بشم، دلم نمی خواست شراره همیشه توی زندگی مون باشه. برای همین دارو مصرف می کردم،
رژیم غذایی گرفته بودم، ورزش می کردم و حسابی مراقب خودم بودم و بیشتر از قبل حواسم به خودم بود، کامیار
هم مثل اون اوایل ازدواجمون هر وقت میامد خونه برام کادو گل و شکلات میاورد، مهربون باهام برخورد می کرد؛

romangram.com | @romangram_com