#پیغام_عشق_پارت_192

منم خوشحال و شاد بودم. اون اوایل که کامیار پیش شراره می موند، من مثل دیوونه هاا لباساشو بغل می کردم و
گریه می کردم، با اینکه هنوز هم بودنش با شراره اذیتم می کرد اما با خودم کنار آمده بودم و داشتم عادت می کردم؛
شراره دوستم بود و قرار نبود اتفاق بدی رخ بده، شراره فقط قرار بود من رو مادر کنه همین. کامیار هنوز هم مال من
بود و قرار نبود هیچ وقت از دستش بدم... گوشی ام زنگ خورد، برش داشتم، صوفیا بود.
- سلام عزیزم خوبی؟
صوفیا : سلام آبجی جون، من عالی تو خوبی؟
- منم خوبم، چه خبرا؟ کانادا خوش می گذره؟
صوفیا : اره خیلی شهر قشنگ و خوبیه، یه خبر عالی دارم برات
- چه خبری؟
صوفیا : تو داری خاله میشی
یه جیغ بلند کشیدم و اشک روی گونه ام جاری شد
صوفیا : خوبه باز کم تر از من جیغ کشیدی و به فکر گوشم هستی!
- خیلی برات خوشحالم
صوفیا : چرا گریه می کنی؟
- خوبه که این حس زیبا رو قرار درک کنی و مادر بشی
صوفیا : غزال خوبی؟
- اره خوبم، اشکم از خوشحالیه
صوفیا : عزیزدلم، امیدوارم تو هم زودتر مادر بشی
- کم کم منم مادر میشم
صوفیا : ببینم کلک نکنه خبری؟
- هنوز نه، تازه تصمیمم گرفتیم برای بچه دار شدن.
صوفیا : خوبه، الان دیگه زمانش مناسبه
- بچه ات دختره یا پسر؟!
صوفیا : هنوز مشخص نیست، اما حس می کنم دختره
- هر چی باشه سالم باشه
صوفیا : اهوم
- خوب دیگه تماس راه دوره خرجت زیاد میشه، پس بای بای
صوفیا : بای بای آبجی جون مراقب خودت باش
- تو همین طور به شوهر خواهر سلام برسون

romangram.com | @romangram_com