#پیغام_عشق_پارت_158

کامیار یه نگاهی به جمعی که وسط بودند انداخت
کامیار : وایی که چقدر هم خجالت می کشن!!
گلسا : غزال یه چیزی به شوهرت بگو
شوهرم شوهر، تا چند دقیقه ی پیش نامزدم بود.
کامیار : خوب باشه من رفتم
بهم نگاهی انداخت، بلند شد و رفت.
صوفیا : رفتی غزال رو بیاری وسط، خودت هم ماندگار شدی!
گلسا : خوب داشتم شوهر خواهرت رو بیرون می کردم
صوفیا : خوب کردی، غزال پاشو بریم وسط
- باشه بریم
سه تایی رفتیم وسط، اصلا حس ناز کردن نداشتم، انگار به جای کفش، میخ به پا داشتم، پاهام به شدت در عذاب
بودن؛ اما کم کم به درد عادت کردم و بیخیال قر می دادم و دردی حس نمی کردم.. وقت شام که رسید، رفتم روی
مبل نشستم کامیار هم آمد داخل سالون و کنارم نشست.
کامیار : خسته نباشی
- سلامت باشی
کامیار : غزال؟
- جانم
کامیار : تو خوشحالی؟
- اره، مگه تو نیستی؟
کامیار : معلومه که هستم
- پس چرا پرسیدی؟
کامیار : آخه حس می کنم ناراحتی!
- یکم به خاطر کفشام پام در عذابه، با این میخ ها هم کلی رقصیدم
کامیار : خوب دختر گل تو که رفتی کفش بخری، مگه پات همرات نبود؟
براش دهن کجی کردم
- از این مدل خوشم آمد، خریدم
کامیار : دهنت رو این جوری نکن الان میگن عروس خل و چل
با لبخند پاشنه ی کفشم رو کوبیدم توی پاش، از درد لباش رو، روی هم فشار داد که صدای آخش بلند نشه.
- لباتو این جوری نکن، الان میگن داماد یه تخته اش کمه

romangram.com | @romangram_com