#پیغام_عشق_پارت_151

سر تکون دادم
بابا : دوست داشتن زیباست اما دخترم خانواده ی کامیار تو رو نمی خوان می دونی که
- اره می دونم
بابا : پس!!
- می تونم باهاش کنار بیام.
بابا : سخته، الان میگی اما ممکن کم بیاری.
- فکر نمی کردم روزی بتونم دلباخته بشم اما شدم، من و کامیار دلامون بهم پیوند خورده پس میشه با هر چیزی
کنار آمد.
بابا : می دونم قوی هستی، اما بازم فکر کن و درست ترین تصمیم رو بگیر
لبخند زدم
- ممنون بابایی که هوام رو داری
بابا : یه پدر وظیفه اش مراقب و حمایت از بچه هاش است، می دونم در گذشته برات کم گذاشتم و امیدوارم که من
رو بخشیده باشی
- الهی قربونت برم من، شما که همیشه حمایتم کردید شما من رو ببخشید که درباره ی کامیار از همون اول چیزی
نگفتم
دست روی سرم کشید و بوسه ی روی گونه ام کاشت.
بابا : امیدوارم خوشبخت بشی
- ممنون بابایی
رفت سمت در
بابا : شب خوش
- شب بخیر
از اتاق بیرون رفت؛ درسته کنارم نبود اما همیشه حامی ام بود. فردا باید اتاق رو جمع و جور کنم. خیلی شلوغ پلوغ
بود. چشمام رو بستم.........
شراره : بمیری غزال چرا زود تر به ما چیزی نگفتی؟
- وایی شراره گفتم که اولش فقط یه بازی بود؛ وقتی جدی شد بهتون گفتم که
دریا : خوب شد که یه رابطه شروع کردی، امیدوارم در کنار کامیار خوشبخت بشی
- ممنون عزیزم
شراره : یعنی همتون ازدواج کردید فقط من مجرد موندم.
- نگران نباش، تو هم ازدواج می کنی

romangram.com | @romangram_com