#پیغام_عشق_پارت_150

کامیار : غزال؟
- بله
کامیار : دوستم داری؟
کامیار از حسش مطمئن شد و بهم ابراز علاقه کرد، حالا که منم مطمئن شده بودم، وقت ابراز بود.
- اره دوستت دارم بیشتر از هر چیزی که فکرش رو کنی.
بهم لبخند زد و دستم رو گرفت
کامیار : قول میدم خوشبختت کنم
- منم قول میدم
کامیار : خوب بریم دیگه
- اره بریم، به قول مامانت حرفی نداریم که
کامیار : زیاد به حرف های مامانم بها نده، کم کم می پذیره تو رو
نفسی کشیدم
- امیدوارم
کامیار : فقط خودمون دو تا مهم هستیم.
- اما خانواده هامون هم در زندگیمون نقش دارند
کامیار : درسته، اما مامانم هنوز تو فکر میناست، منم هر کاری کنم، بازم اون مینا رو دوست داره اما من تو رو دوست
دارم و این مهمه.
- منم دوستت دارم.
دست لای موهام کشید.
کامیار : خانمی خودم، بدجور بهت وابسته شدم
با خجالت لبخند زدم. زنگ خوشبختی ام به صدا درآمده بود. من با کامیار خوشبخت می شدم و این دلشوره ها بی
خودی بود، نسرین خانم هم بالاخره من رو به عنوان عروسش قبول می کرد.... بعد از رفتن کامیار و خانواده اش، توی
اتاق روی تختم ولو شدم. نسرین خانم چپ و راست متلک می انداخت و بابام حرص می خورد. در اتاق زده شد.
- بفرما
در باز شد و بابام وارد اتاق شد، روی تخت نشستم، آمد و کنارم نشست.
- ببخشید که اینجا شلوغه
بابا : اشکال نداره
بهم نگاهی انداخت
بابا : کامیار رو دوست داری؟

romangram.com | @romangram_com