#پیغام_عشق_پارت_149

کامیار چپ چپ به مامانش نگاه کرد.
مامان : زمونه عوض شده، الان جوونا خودشون شریک زندگی خودشون رو انتخاب میکنن
صوفیا : خوب زندگی خودشونه، کی بهتر از خودشون میتونه تصمیم بگیره؟
مرتضی : خوب بهتره تا کامیار و غزال حرفاشون رو میزنن ما هم درباره ی عقد و عروسی، مهریه و بقیه ی چیزا حرف
بزنیم
نسرین : اینا مگه هنوز هم حرف دارن با هم؟
بابا : غزال، کامیار رو به اتاقت راهنمایی کن
جمله اش عصبی و دستوری بود، از روی مبل بلند شدم اتاق خودم که بازار شام بود پس بهتر بود بریم اتاق صوفیا،
در اتاق رو باز کردم اول کامیار و بعد هم من وارد اتاق شدم.
در اتاق رو باز کردم اول کامیار و بعد هم من وارد اتاق شدم. روی تخت نشستیم. اتاق صوفیا هم که چندان مرتب
نبود؛ اما از اتاق من بهتر بود.
کامیار : فکر می کردم اتاقت یه شکل دیگه باشه!
- اینجا اتاق من نیست
بهم سوالی نگاه کرد.
- چون اتاقم بازار شام بود، اوردمت اتاق صوفیا که البته اینجا هم چندان جمع و جور نیست
کامیار : آهان، پس دوتاتون شلخته هستید
- نه، فقط امروز اتاقامون بازار شامه.
با لبخند سر تکون داد، یه حسی بهم می گفت که الان اون ببرون جنگ شده.
کامیار : غزال!
- بله
کامیار : چرا ناراحتی؟
- ناراحت نیستم، نگرانم که خانواده ها الان باهم دعواشون بشه.
کامیار : نگران نباش، چیزی نمیشه
- سعی می کنم
کامیار : بریم اتاقت؟
- وایی نه
خندید
- کوفته
سر تکون داد. بهم نگاه کرد.

romangram.com | @romangram_com